خبر ز روز و شبم نيست اين قدر دانم * كه گاهگاه غمم مىشود ز حد افزون
كمند زلف تو در گردن دلست همان * اگر ز پردهء هفت آسمان شوم بيرون
گزند ناخن حسرت كه كيست ليلى او * مرا به هم چو نمايند كاين بود مجنون
غم تو زد رهم از آشنا و بيگانه * ز خاك كوى توام نيز رانده ذوق جنون
عريضه را به سياهى نوشتهام يعنى * ز دورى تو به سر كارِ « 1 » دل ندارم خون
ز خون شكوه چو شد نامه سر بسر لبريز * به يادم آمد ناگه دل وفا افزون
كه مانده بود در آن طره دور از بر من * نشسته در خم آن زلف تا كمر در خون
به مقتضاى مروّت بدين روش كردم * كنار نامه به احوالپرسيش مشحون
كه اى فريفتهء دام طرهء مفتون * بگو در ان خم زلف سياه چونى چون
مرا به خواب نصيبست روى او ديدن * ولى به خواب نهام دسترس ز بخت زبون
تو چون به حلقهء آن زلف دسترس دارى * ترا كه در خم آن زلفى از ازل مفتون
چنان كه معنى پيچيده در شكنجهء حرف * چنان كه در شكن لفظ نارسا مضمون
به ياد چشم به خون جگر تپيدهء من * روا بود كه ببينى به آن رخ گلگون
چو تير غمزه خورى ياد كن ز سينهء من * كه جز به ياد تو من هم نمىخورم دم خون
اگرچه جاى من آنجا پُرست از اغيار * وليك جاى تو خالى به سينهء محزون
به دست باد صبا گشت نامه چون مرسل * چو خاكبوس درش كرد ايستاده برون
از آن به پيش درش در برون توقف كرد * كه باد را به حريمش نبود راه درون
گرفت دست ادب نامه را و پيش آورد * ستد ز دست وى و كرد لطف را ممنون
به دست ناز چو بگشود نامه را از هم * چو ديد نامهء درهم چو طرهء مفتون
چو زخم تازه شكن برشكن ز خون لبريز * ز حرف حرف چو درياى موجزن از خون
به طنز گفت به خط كسى نمىماند * مگر كه كاتب او طفل بوده يا مجنون
معانيش همه بىربطتر ز حرف وفا * عبارتش همه درهمتر از حديث جنون
نه روشناس نظر نه به حرف دل نزديك * نه لفظ اوست به طبع آشنا و نه مضمون
مگر مسودهء زلف چين به چين بتيست * مگر به حال دل بيدليست اين مشحون
به پيش زلف خود افكند و گفت از سر ناز * سواد اين چو تو دارى تو فهم كن مضمون
چو زلف ديد خط آشنا به خود پيچيد * فكنده عقدهء سررشته را به دست ظنون
پس از تأمل بسيار گفت اين ز كيست * كه رفته از بر ما چون ز خويش صبر و سكون
كرا دماغ كه بنويسد از طريق وفا * جواب و پرسد كش حال چيست واقعه چون
هامش
( 1 ) - سركار ، كارگاه . گفتى كه به سر كار دل خسته چه دارى ؟ / رازى كه دود بر سر بازار و دگر هيچ ( حكيم شفايى ) .