هميشه دايهء آداب و دانشم بيند * اگر به ديدهء انصاف بنگردد دشمن
از آن زمان كه گرفتم به دست لوح و قلم * به ياد نيست مرا جز نوشتن و خواندن
به مهر فضل شدم دستپرور غربت * به دوستى غريبى بريدهام ز وطن
چه شد از اينكه سرآمد بُد انورى در شعر * منم كه نادرهء روزگارم از همه فن
هنر نمانده به عالم كه من نپروردم * ادب نزاده ز مادر مگر به دامن من
مرا ز شاعرىِ خود هميشه عار آيد * چه كار افلاطون را به ژاژ خاييدن
به روى شعر نگاهى نكردمى هرگز * اگر نبايستى مدح مقتدا كردن
ز بوى زلف عروس جمال حضرت تو * گذشت از سرم آوازهء ختا و ختن
مرا كه مهر تو آواره دارد از دو جهان * چه شكوهام دگر از غربتست يا كه وطن
شكايت از كه و مه مىكنم چرا و ز چه * حكايت از مه و خور مىكنم چرا ز چه فن
حسود گو ز بدانديشيم نياسايد * مرا كه دوست تو باشى چه باك از دشمن
به طرز اهل زمان گر نمىروم چه عجب * كنون كه طرز سخن دارد افتخار به من
سخن بلند بود رتبهء عدو پستست * گناه او نبود گر نمىرسد به سخن
رسيد وقت دعا ختم كن سخن فياض * كه نيست شيوهء اخلاص درد دل كردن
هميشه تا كه دو چشم حيا بود اعمى * هميشه تا كه زبان دعا بود الكن
معاندان ترا باد تير در ديده * ملازمان ترا در بر از دعا جوشن
14 در منقبت سيدالشهدا امام حسين ( ع )
[ به يار نامه نوشتم به خون صبر و سكون ]
به يار نامه نوشتم به خون صبر و سكون * چو غنچه نامهء پيچيده ته بته در خون
چه نامه نامهء آراسته بدين تقرير * چه نامه نامهء پيراسته بدين مضمون
كه اى ز هجر توام جان اشتياق به لب * كه اى جدا ز توام چشم آرزو پرخون
منم كه بىتو ندارم به جان ثبات و شكيب * منم كه بىتو ندارم به دل قرار و سكون
تويى كه بىمنى آسوده ظاهر و باطن * تويى كه بىمنى آراسته درون و برون
چه گويمت كه چها مىكشم ز دست فراق * كه كس مباد به دست عدوى خويش زبون
تو شاد زى به فراغت كه دور از تو مرا * نصيب عشق به صحرا كشيده رخت جنون
پى خلاصى من زين طلسم دمبهدمم * خيال نرگس مست تو مىدهد افسون
همان به آب حيات لب تو تشنه لبم * اگرچه سر زده از ديدهام دو صد جيحون