115
وقتست كه ترك پير و استاد دهيم * آموختهها را همه از ياد دهيم
با جام مى دوساله در ميكدهها * ناموس هزارساله بر باد دهيم
116
اكنون كه شد از عيد گلستان خندان * طفلان ز چه باشند به مكتب گريان
آزادى طفل باشد اين فصل چنان * كآزاد كنند يوسفى از زندان
117
هرچند كنى ز چرخ و انجم بُرهان * نتوان به خدا رسيد جز از عرفان
گر زير و زبر سواد روشن سازد * بىمعنى قرآن نشوى قرآنخوان
118
يا رب كشتم به وصل حاصل برسان * وز عشق خودم چاشنى دل برسان
تا چند مجاز بىحقيقت باشم * در راه شدم پير به منزل برسان
119
چون سنگ ستم پيشه كند دلخستن * مردى نبود شكستن و وارستن
سهلست شكست شيشه از سنگ ولى * سختست به سنگ خوردن و نشكستن
120
در شوره زمين تاك نشايد كِشتن * غير از خس و خاشاك نشايد كشتن
جز در دل پاكان مفكن تخم اميد * كاين دانه به هر خاك نشايد كشتن
121
جز مدح على نمىتوانم گفتن * جز اين گوهر نمىتوانم سفتن
گر صيقل مدحش نبود ، گرد ملال * ز آيينهء دل نمىتوانم رُفتن
122
بىشرع ره خدا نشايد رفتن * بىجاده به هيچ جا نشايد رفتن
در باديهاى كه راه و بيراه يكيست * ره بىپى رهنما نشايد رفتن
123
بىذوق نشايد ره معنى رفتن * نتوان اين راه را به دعوى رفتن
هرچند كه حرف راه و منزل گويى * زان راه به منزل نرسى بىرفتن