تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 426

مساهمون:

ص٤٢٦

115

وقتست كه ترك پير و استاد دهيم * آموخته‌ها را همه از ياد دهيم با جام مى دوساله در ميكده‌ها * ناموس هزارساله بر باد دهيم

116

اكنون كه شد از عيد گلستان خندان * طفلان ز چه باشند به مكتب گريان آزادى طفل باشد اين فصل چنان * كآزاد كنند يوسفى از زندان

117

هرچند كنى ز چرخ و انجم بُرهان * نتوان به خدا رسيد جز از عرفان گر زير و زبر سواد روشن سازد * بىمعنى قرآن نشوى قرآن‌خوان

118

يا رب كشتم به وصل حاصل برسان * وز عشق خودم چاشنى دل برسان تا چند مجاز بىحقيقت باشم * در راه شدم پير به منزل برسان

119

چون سنگ ستم پيشه كند دل‌خستن * مردى نبود شكستن و وارستن سهلست شكست شيشه از سنگ ولى * سختست به سنگ خوردن و نشكستن

120

در شوره زمين تاك نشايد كِشتن * غير از خس و خاشاك نشايد كشتن جز در دل پاكان مفكن تخم اميد * كاين دانه به هر خاك نشايد كشتن

121

جز مدح على نمىتوانم گفتن * جز اين گوهر نمىتوانم سفتن گر صيقل مدحش نبود ، گرد ملال * ز آيينهء دل نمىتوانم رُفتن

122

بىشرع ره خدا نشايد رفتن * بىجاده به هيچ جا نشايد رفتن در باديه‌اى كه راه و بيراه يكيست * ره بىپى رهنما نشايد رفتن

123

بىذوق نشايد ره معنى رفتن * نتوان اين راه را به دعوى رفتن هرچند كه حرف راه و منزل گويى * زان راه به منزل نرسى بىرفتن