تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 425

مساهمون:

ص٤٢٥

106

من داغ على به هيچ مرهم ندهم * خاك در او به آب زمزم ندهم خاك در او ذخيره دارم در چشم * اين خاك به جاى هر دو عالم ندهم ( 2 )

107

ما بر در دوست بىدلايل رفتيم * از راه فتاديم و به منزل رفتيم ساحل‌طلبان غرقهء گرداب شدند * ما از ره گرداب به ساحل رفتيم

108

دل را ز مى عشق تو بيهش كرديم * يكباره چراغ عقل خامش كرديم صد مايهء دانش فلاطونى را * خوانديم و به ياد تو فرامش كرديم

109

با راه صواب در خطا مىگرديم * هرچند كه رفته‌ايم وامىگرديم او در دل و ما در طلبش كوى بكوى * معشوق كجا و ما كجا مىگرديم

110

بر فرق كلاه خاك راهى داريم * در كشور پوست تخت شاهى داريم گنجينهء نيستى پُرست از همه چيز * در كيسهء فقر هرچه خواهى داريم

111

عمرى شده تا ز خيل مهجورانيم * نزديك نشسته‌ايم و از دورانيم بيننده ز بس كمست مانند عصا * محتاج به دستگيرى كورانيم

112

ما خاك وجود خويش را زر نكنيم * خود را با خاك تا برابر نكنيم ما را به در دوست وجودى ندهند * تا سر ز گريبان عدم بر نكنيم

113

رمزى ز قضا و قَدَرت مىگويم * وز مسئلهء خير و شرت مىگويم تدبير رهست از تو و لغزش از پا * زين بحر شگرف اين قَدَرت مىگويم

114

گاهى ز نبى گه ز ولى مىگويم * گه نادعلى سينجلى مىگويم نُه پردهء چرخ ترسم از هم به درد * چون از سر درد يا على مىگويم