106
من داغ على به هيچ مرهم ندهم * خاك در او به آب زمزم ندهم
خاك در او ذخيره دارم در چشم * اين خاك به جاى هر دو عالم ندهم ( 2 )
107
ما بر در دوست بىدلايل رفتيم * از راه فتاديم و به منزل رفتيم
ساحلطلبان غرقهء گرداب شدند * ما از ره گرداب به ساحل رفتيم
108
دل را ز مى عشق تو بيهش كرديم * يكباره چراغ عقل خامش كرديم
صد مايهء دانش فلاطونى را * خوانديم و به ياد تو فرامش كرديم
109
با راه صواب در خطا مىگرديم * هرچند كه رفتهايم وامىگرديم
او در دل و ما در طلبش كوى بكوى * معشوق كجا و ما كجا مىگرديم
110
بر فرق كلاه خاك راهى داريم * در كشور پوست تخت شاهى داريم
گنجينهء نيستى پُرست از همه چيز * در كيسهء فقر هرچه خواهى داريم
111
عمرى شده تا ز خيل مهجورانيم * نزديك نشستهايم و از دورانيم
بيننده ز بس كمست مانند عصا * محتاج به دستگيرى كورانيم
112
ما خاك وجود خويش را زر نكنيم * خود را با خاك تا برابر نكنيم
ما را به در دوست وجودى ندهند * تا سر ز گريبان عدم بر نكنيم
113
رمزى ز قضا و قَدَرت مىگويم * وز مسئلهء خير و شرت مىگويم
تدبير رهست از تو و لغزش از پا * زين بحر شگرف اين قَدَرت مىگويم
114
گاهى ز نبى گه ز ولى مىگويم * گه نادعلى سينجلى مىگويم
نُه پردهء چرخ ترسم از هم به درد * چون از سر درد يا على مىگويم