تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢

79

در سايهء سرو قدت اى مايهء ناز * از بهر وصالِ دلِ حسرت‌پرداز خواهم شبكى چون شب هجران بىصبح * با فرصتكى چون سر زلف تو دراز

80

فياض ترا لاف حرامست هنوز * طرز سخن تو ناتمامست هنوز شعر تو چو ميوه‌اى كه نورس باشد * رنگين شده است ليك خامست هنوز

81

تا چند ز كس تاب جفا آرد كس * گفتم به تو بس جفا و بىرحمى بس آخر تن و جان خسته تا چند كشد * در عشق تو بارِ ناله بر دوش نفس

82

نوروز شد و شكفت گلزار هوس * گفتم به تو اى معلم هرزه نفس بر نوگل من جفا و بىرحمى بس * گل را به قفس نگه نمىدارد كس

83

اى غنچه چه دلتنگ نشينى خوش باش * چون گل نفسى برآور و سرخوش باش هرچند سبك‌بارترى كم‌خطرى * تو باد شو و گو دو جهان آتش باش

84

جانا چو گل شكفته بىشرم مباش * برهم‌زن نام و ننگ و آزرم مباش چون آينه روى دل به هركس منماى * خورشيد صفت به هركسى گرم مباش

85

شرعست سپهرى كه نيابى خطرش * وز رجم نيابند شياطين گذرش خورشيد درو نبىّ و ماهست بتول * اولاد نبى بروج اثنا عشرش

86

آن شب كه رسول ما سفر كرد به عرش * سر از خَم نُه سپهر بر كرد به عرش جبريل چگونه آيد از عرش به زير * ذات نبوى چنان گذر كرد به عرش

87

دل يافت حيات ابد از خدمت فيض * جان زندهء جاويد شد از صحبت فيض جز وحشتم از خلق جهان نفزايد * تا انس لقب داد به من حضرت فيض