تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 419

مساهمون:

ص٤١٩

52

آنان كه رهى به عالم دل دارند * از صحبت جسم پاى در گل دارند بىجاده گر افتند به ره عيب مكن * در گم‌شدگى رهى به منزل دارند

53

هر دل كه هواى عالم راز كند * بايد گره علاقه را باز كند دامست تعلقات دنيايى دام * در دام چگونه مرغ پرواز كند

54

خورشيد چو ذرّه آرزوى تو كند * گردون شب و روز جستجوى تو كند گل با تو نمىرسد به خوبى هرچند * در خلوت غنچه مشق روى تو كند

55

گر دل ز فروغ عشق پيرايه كند * فردوس ز خاك پاش سرمايه كند اين دانه كه در زمين دل افكندند * گر برخيزد بر آسمان سايه كند

56

آمد به من از تو مصرعى چند بلند * دل را ز شكفتگى شكرخند بلند اينست سخن نه آنكه از كوچهء لفظ * معنى زند از تنگى جا گند بلند

57

آنان كه خدا را به نظر مىدانند * راهى به مؤثر ز اثر مىدانند جمعى كه قياس گل گرفتند ز خار * معلوم كه از گل چقدر مىدانند

58

در كفر و در اسلام درى باز نبود * عشق آمد و درهاى فروبسته گشود يك ذرّه چنان كه مىنموديم نه‌ايم * عشق آمد و آن‌چنان‌كه هستيم نمود

59

هر دل كه بر اسرار على گرم بود * پشتش به نبىّ و به ولى گرم بود دم‌سردى روزگار سردش نكند * آن را كه دل از مهر على گرم بود

60

تا مرد مجرد از من و ما نبود * از بهر سلوك ره مهيا نبود ترياكى عادتى عجب نيست ترا * گر بادهء تحقيق گوارا نبود