61
در عهد تو حسن را زكاتى نبود * پيمان و وفاى را ثباتى نبود
سهلست اگر روى ز من گردانى * اين هم خالى ز التفاتى نبود
62
با خلق جهان غير نزاعى نبود * روزى نبود كه اختراعى نبود
فياض بساط مهر برچين كامروز * كاسدتر ازين جنس متاعى نبود
63
گر مشكل حشر بر تو مفتوح شود * تو نوح و تن تو كشتى نوح شود
امروز چنين كه روح تو تن شده است * فردا چه عجب تن تو گر روح شود
64
چون چهرهاش از ناز گرهگير شود * وز غمزه ، تبسم ، آشتى ، سير شود
تير نگهش بال غضب بگشايد * جوهر گره ابروى شمشير شود
65
سعى تو كليدِ قفلِ مشكل نشود * تقدير به تدبير تو باطل نشود
گر هر دو جهان خواسته باشيد چه سود * چيزى كه خدا نخواست حاصل نشود
66
تا از سر مرد عقل بيرون نشود * در وادى غم پيرو مجنون نشود
دردى كه ندارى نتوان بر خود بست * تا خون نخورى اشك تو گلگون نشود
67
تا نيش زبانم رگ انديشه گشود * غارتزدهء دو كونم از گفتوشنود
از شومى يك زبان به بادش دادم * نقدى كه به پنج حس دل اندوخته بود
68
خود را با ما چو ديده بستيم نمود * گردى بوديم چون نشستيم نمود
در پردهء آيينه نهان بود رخش * اين چهره درست تا شكستيم نمود
69
گر بىعمل از علم كسى بهره نديد * از علم ولى قفل عمل راست كليد
علمست چو چشم و پا عمل اندر راه * تا چشم نديد راه پا ره نبريد