تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠

61

در عهد تو حسن را زكاتى نبود * پيمان و وفاى را ثباتى نبود سهلست اگر روى ز من گردانى * اين هم خالى ز التفاتى نبود

62

با خلق جهان غير نزاعى نبود * روزى نبود كه اختراعى نبود فياض بساط مهر برچين كامروز * كاسدتر ازين جنس متاعى نبود

63

گر مشكل حشر بر تو مفتوح شود * تو نوح و تن تو كشتى نوح شود امروز چنين كه روح تو تن شده است * فردا چه عجب تن تو گر روح شود

64

چون چهره‌اش از ناز گره‌گير شود * وز غمزه ، تبسم ، آشتى ، سير شود تير نگهش بال غضب بگشايد * جوهر گره ابروى شمشير شود

65

سعى تو كليدِ قفلِ مشكل نشود * تقدير به تدبير تو باطل نشود گر هر دو جهان خواسته باشيد چه سود * چيزى كه خدا نخواست حاصل نشود

66

تا از سر مرد عقل بيرون نشود * در وادى غم پيرو مجنون نشود دردى كه ندارى نتوان بر خود بست * تا خون نخورى اشك تو گلگون نشود

67

تا نيش زبانم رگ انديشه گشود * غارت‌زدهء دو كونم از گفت‌وشنود از شومى يك زبان به بادش دادم * نقدى كه به پنج حس دل اندوخته بود

68

خود را با ما چو ديده بستيم نمود * گردى بوديم چون نشستيم نمود در پردهء آيينه نهان بود رخش * اين چهره درست تا شكستيم نمود

69

گر بىعمل از علم كسى بهره نديد * از علم ولى قفل عمل راست كليد علمست چو چشم و پا عمل اندر راه * تا چشم نديد راه پا ره نبريد