تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١

70

در دل هيچم ز خير و شر درنايد * در كلبهء من پرتو خور درنايد پرويزن حسنست مژه در نظرم * تا هرچه بَدست در نظر درنايد

71

دورم افكند چرخ اگر زان خورشيد * گويا كه كمال بنده در دورى ديد ديدى كه نكرد ماه تحصيل كمال * تا دوريش از مهر به‌غايت نرسيد

72

آن را كه خبر ز عالم راز رسيد * در گوشِ سر از لبِ دل آواز رسيد از عالم آغاز به انجام آمد * باز از ره انجام به آغاز رسيد

73

تا پا سر زلفت از سر دوش كشيد * خط حلقهء بندگيت در گوش كشيد دادى به دم خيره‌نگاهان خود را * تا آينه‌ات تنگ در آغوش كشيد

74

ديروز كه آن شكرلب از ما رنجيد * مىكرد زبان عتاب و دل مىخنديد بر سينهء مجروح اسيران بلا * آن مىزد زخم و اين نمك مىپاشيد

75

در آرزوى وصال آن خوشرفتار * زان‌رو كه خلأ محال باشد هربار خلوتگه ديده از همه پردازم * شايد كه به ديده‌ام درآيد ناچار

76

گر زانكه ز گفتگوى درس اسرار * بر خاطر نازك تو باشد آزار تو معدن فضلىّ و بود معدن را * آزار ز دست گنج خواهان ناچار

77

در كشور فضل كرده يزدانت صدر * خورشيد برِ تو گه هلال و گه بدر سرتاسر آفاق ترا بنده سزد * افسوس كه مانده‌اى تو مجهول القدر

78

دورم ز تو اى نگار خاكم بر سر * سيلى خور روزگار خاكم بر سر از شعله جدا چو اخگرم زنده هنوز * خاكم بر سر هزار خاكم بر سر