تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧

34

لطف تو به ما نه اين‌چنين مىبايست * دشنام تو شيرين‌تر ازين مىبايست با روى ترش تبسمى هم جا داشت * بيمار ترا سكنجبين مىبايست

35

در عشق تو خون چشم تر من نگذاشت * يك قطره نم اندر جگر من نگذاشت جز داغ ، كسى دست به دستم نرساند * جز درد كسى سر بسر من نگذاشت

36

آن مه كه به لب چشمهء كوثر دارد * وز بادهء ناز نشئه در سر دارد ابروى زمانه پر ز چين مىگردد * لب از لب خنده گر دمى بردارد

37

هر كس كه چو من سرى به دردش دارد * در نالهء گرم و آه سردش دارد از عارضه نيست زردى رنگ رخش * هم‌چشمى آفتاب زردش دارد

38

مرگم زره هلاك بر مىدارد * وين خرمن پاك پاك برمىدارد دستم ز علايق بدن مىگسلد * يكباره مرا ز خاك بر مىدارد

39

در فكر شبم تا به سحر خواب نبرد * از بىخبرى كه ره به اسباب نبرد بايد سببى گرچه سبب ساز خداست * بىدلو و رسن ز چاه كس آب نبرد

40

ترك هوسات خام مىبايد كرد * فكرى پى ننگ و نام مىبايد كرد ز آغاز به انجام رسيدن سهلست * اين دايره را تمام مىبايد كرد

41

تب رو به من از غايت بىشرمى كرد * وز تاب‌وتب استخوان من نرمى كرد تنها نگذاشت يك دمم در شب هجر * ممنون تبم كه خوش به من گرمى كرد

42

دنيا آن به كه خواجه پاكش بخورد * ورنه به فسون ديو هلاكش بخورد دانه بنما گر نخورد خاك زمين * روزى دو سه نگذرد كه خاكش بخورد