34
لطف تو به ما نه اينچنين مىبايست * دشنام تو شيرينتر ازين مىبايست
با روى ترش تبسمى هم جا داشت * بيمار ترا سكنجبين مىبايست
35
در عشق تو خون چشم تر من نگذاشت * يك قطره نم اندر جگر من نگذاشت
جز داغ ، كسى دست به دستم نرساند * جز درد كسى سر بسر من نگذاشت
36
آن مه كه به لب چشمهء كوثر دارد * وز بادهء ناز نشئه در سر دارد
ابروى زمانه پر ز چين مىگردد * لب از لب خنده گر دمى بردارد
37
هر كس كه چو من سرى به دردش دارد * در نالهء گرم و آه سردش دارد
از عارضه نيست زردى رنگ رخش * همچشمى آفتاب زردش دارد
38
مرگم زره هلاك بر مىدارد * وين خرمن پاك پاك برمىدارد
دستم ز علايق بدن مىگسلد * يكباره مرا ز خاك بر مىدارد
39
در فكر شبم تا به سحر خواب نبرد * از بىخبرى كه ره به اسباب نبرد
بايد سببى گرچه سبب ساز خداست * بىدلو و رسن ز چاه كس آب نبرد
40
ترك هوسات خام مىبايد كرد * فكرى پى ننگ و نام مىبايد كرد
ز آغاز به انجام رسيدن سهلست * اين دايره را تمام مىبايد كرد
41
تب رو به من از غايت بىشرمى كرد * وز تابوتب استخوان من نرمى كرد
تنها نگذاشت يك دمم در شب هجر * ممنون تبم كه خوش به من گرمى كرد
42
دنيا آن به كه خواجه پاكش بخورد * ورنه به فسون ديو هلاكش بخورد
دانه بنما گر نخورد خاك زمين * روزى دو سه نگذرد كه خاكش بخورد