تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 416

مساهمون:

ص٤١٦

25

آن را كه به او صاف تو ديد دگرست * از لطف تو هر لحظه نويد دگرست در طاعت ما روى بهى نيست ولى * ما را به جناب تو اميد دگرست

26

دل بست به خود بار تعلق ز نخست * عقل آمد و اين علاقه شد اندك سست آويخته بوديم به يك‌پا عمرى * عشق آمد و اين شكسته را كرد درست

27

آهم ز دل زبانه فرسود نشست * از بوتهء خار هستيم دود نشست مانندهء خار خشك در گلخن عشق * زودم آتش گرفت و هم زود نشست

28

فياض كجايى كه مرا حال خوشست * در عشق ويم ماه خوش و سال خوشست در محنتم ايام شب تيره نكوست * در آتشم احوال پروبال خوشست

29

هر كس كه تعلّقش به هستى بيشست * گر بگذرد از خويش به جاى خويشست با هست گذشتن هنر درويشست * وقتى كه نباشد همه كس درويشست

30

عشقست ميى كه ساقيش عرفانست * بىدست و پياله دل بدل گردانست فياض به درد عشق خو كن كاين درد * درمان هزار درد بىدرمانست

31

حسرت غم ديرينه دوا نتوانست * غم نيز به عهد خود وفا نتوانست جز زلف بتان كه سايه‌اش كم نشود * كس فكر پريشانى ما نتوانست

32

دور افكندن نشانهء خواستنست * ويران كردن براى آراستنست پستت كردند تا بلندى طلبى * افتادن دانه بهر برخاستنست

33

بگذر ز ره و رسم ، سعادت اينست * بگذار هواى دل شهادت اينست برخيز ز عادت ار سعادت طلبى * در ملت عشق خرق عادت اينست