7
امشب ز غمت روح و روانم مىسوخت * وز تابوتب جسم تو جانم مىسوخت
زان تب كه شب دوش ترا داشت برنج * مغزى كه نداشت استخوانم مىسوخت
8
چون در شب معراج نبى همت بست * بگسست ز نيستى به هستى پيوست
او سايهء ايزدست و اينست عجب * كاين سايه به آفتاب همدوش نشست
9
يك لحظه كه در پيش من آن شوخ نشست * ننشسته به من فتنهگرى در پيوست
مهرى كه نداشت در دل از من برداشت * عهدى كه نبسته بود با من بشكست
10
اى شعله ز دست خوى بيداد گرت * مىسوزم و هيچ نيست از من خبرت
گفتى كه چو پروانه چه گردى گردم * صد بار به قربان تو و گرد سرت
11
از ناز قضا چو چهرهء حسن آراست * تشريف حيا به قدّ عشق آمد راست
گر اين دو نگهبان نبود از چپ و راست * بس دود كزين دو شعله برخواهد خاست
12
ماه رمضان عجب مه روحفزاست * آثار لطائف اندرين مه پيداست
رنگ همه چون رنگ نقاهت ز چه روست * گرنه رمضان مزيل امراض خطاست
13
هرچند كه دل لبالب از نور خداست * ليكن به مثل قطره كجا بحر كجاست
داند نظرى كو به حقيقت بيناست * كآيينه انا العكس اگر گفت خطاست
14
فياض ازل كه بزم هستى آراست * جام سخن از مى معانى پيراست
تا تلخى مى مذاق جان را نگزد * از شكّر شكر خويش كردش مزه راست
15
ماييم كه بىتكلّفيها فن ماست * در چارسوى گذشتگى مسكن ماست
رندىّ و نظربازى و مستىّ و جنون * ناموس هزار كار در گردن ماست