تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤

7

امشب ز غمت روح و روانم مىسوخت * وز تاب‌وتب جسم تو جانم مىسوخت زان تب كه شب دوش ترا داشت برنج * مغزى كه نداشت استخوانم مىسوخت

8

چون در شب معراج نبى همت بست * بگسست ز نيستى به هستى پيوست او سايهء ايزدست و اينست عجب * كاين سايه به آفتاب همدوش نشست

9

يك لحظه كه در پيش من آن شوخ نشست * ننشسته به من فتنه‌گرى در پيوست مهرى كه نداشت در دل از من برداشت * عهدى كه نبسته بود با من بشكست

10

اى شعله ز دست خوى بيداد گرت * مىسوزم و هيچ نيست از من خبرت گفتى كه چو پروانه چه گردى گردم * صد بار به قربان تو و گرد سرت

11

از ناز قضا چو چهرهء حسن آراست * تشريف حيا به قدّ عشق آمد راست گر اين دو نگهبان نبود از چپ و راست * بس دود كزين دو شعله برخواهد خاست

12

ماه رمضان عجب مه روح‌فزاست * آثار لطائف اندرين مه پيداست رنگ همه چون رنگ نقاهت ز چه روست * گرنه رمضان مزيل امراض خطاست

13

هرچند كه دل لبالب از نور خداست * ليكن به مثل قطره كجا بحر كجاست داند نظرى كو به حقيقت بيناست * كآيينه انا العكس اگر گفت خطاست

14

فياض ازل كه بزم هستى آراست * جام سخن از مى معانى پيراست تا تلخى مى مذاق جان را نگزد * از شكّر شكر خويش كردش مزه راست

15

ماييم كه بىتكلّفيها فن ماست * در چارسوى گذشتگى مسكن ماست رندىّ و نظربازى و مستىّ و جنون * ناموس هزار كار در گردن ماست
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 414 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده