تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 415

مساهمون:

ص٤١٥

16

تا زلف به روى تو پريشان شده است * برهم‌زن جمعيت ايمان شده است خال رخ تو مگر كه ابراهيمست * كآتش ز براى او گلستان شده است

17

درد تو تلافى تناسانيهاست * عشق تو كفارهء مسلمانيهاست اندازهء همت پريشانانست * زلف تو كه معراج پريشانىهاست

18

در پيش كسى كه علم و دانش بابست * توفيق مهيا شدن اسبابست اسباب چو شد جمع دگر كار از تست * توفيق رفيق سفر مهتابست

19

در گلشن عشق خرّمى نايابست * خار و گلش از تشنه‌لبى سيرابست با غنچهء گل در ته يك پيراهن * پژمردگى و شكفتگى در خوابست

20

فياض بيا كه عشق بارت دادست * وز فتنهء عقل زينهارت دادست مردانه بيا از سر هستى بگذر * كاين دجلهء پرزور گذارت دادست

21

فياض دگر عشق عيارت دادست * توفيق رواج كار و بارت دادست كفّارهء توبه‌اى كه كردى به خزان * اين توبه شكستن بهارت دادست

22

امروز كه ديدار تو ما را عيدست * از داغ تو سينه گلشن امّيدست گلگونهء روى تو ز خون دل ماست * ورنه زردى لازمهء خورشيدست

23

آنم كه ز خرمى دلم را عارست * وز عادت من خوى طرب بيزارست بىحاصل از آن شدم كه بختم پرورد * نخلى كه به سايه پرورد بىبارست

24

هم گريهء من ز چشم مست دگرست * هم خنده ز لعل مىپرست دگرست القصه مرا چو صورت آيينه * هم گريه و هم خنده به دست دگرست
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 415 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده