تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 407

مساهمون:

ص٤٠٧
خواستم دم برآورم بجواب * نفسم بر گلو فكند نقاب چون نيامد جوابى از كس باز * دست بر سر زدن گرفت آغاز كرد بنياد گريه و شيون * پود صد ناله تار تار كفن دستگيرى نه در حضور و نه غيب * گاه دامن دريد و گاهى جيب سر ديوانگى ز دل برزد * چوب تابوت كند و بر سر زد يافت آن دم كه اين شب گورست * دامن زندگى ز كف دورست چشمش آن دم ز خواب شد بيدار * كه فروبسته ديد چارهء كار وه كه بيدارى ابد را سود * نيست چون دست و پاى چاره غنود داد مىكرد و دادرس كس نه * راه را پيش و پاى را پس نه نفس از ناله سينه‌گير افتاد * چشم بر منكر و نكير افتاد رفت يكباره دست و دل از كار * ديدنى كم نديدنى بسيار منكر آمد به پيش بهر سؤال * كردش اول زبان ز دهشت لال بازپرسيدش از خداى نخست * كس ندانسته را ازو مىجست محو دهشت زبان خاموشش * آنچه دانسته هم فراموشش گفت تا مرده را كند آگاه * خود به خود لا إله الّا اللّه بعد از ان از نبى سؤالش كرد * امتحان زبان لالش كرد در جوابش زبان به بند افتاد * باز حلال مشكلات گشاد گفت آنگه بگو امام تو كيست * مايهء فخر و احترام تو كيست آنكه بىاو نماز نيست درست * عاشقان را نياز نيست درست چون نبود از امامت آگاهيش * كندتر شد زبان به همراهيش چون امامت نبود در دينش * زان مُلقِّن نكرد تلقينش چون نبود از امام دين خبرش * زد همان گرز آتشين به سرش زد عمودى كه آتش از وى جست * موبه‌مويش به شعله در پيوست كفنش پنبه و عمود آتش * شعله از تار تار آن سركش گفتى ازبس‌كه شعله گرم دويد * كفنش بر تنست نفت سفيد بار ديگر ز هوش رفتم باز * نه به سر هوش و نه به لب آواز چون به هوش آمدم ز بيهوشى * گوشزد شد نواى خاموشى ديدم از سينه خوف را رانده * آن دو كس رفته اين يكى مانده آن مجرد سرشت نورانى * تن مجسم وليك روحانى