خواستم دم برآورم بجواب * نفسم بر گلو فكند نقاب
چون نيامد جوابى از كس باز * دست بر سر زدن گرفت آغاز
كرد بنياد گريه و شيون * پود صد ناله تار تار كفن
دستگيرى نه در حضور و نه غيب * گاه دامن دريد و گاهى جيب
سر ديوانگى ز دل برزد * چوب تابوت كند و بر سر زد
يافت آن دم كه اين شب گورست * دامن زندگى ز كف دورست
چشمش آن دم ز خواب شد بيدار * كه فروبسته ديد چارهء كار
وه كه بيدارى ابد را سود * نيست چون دست و پاى چاره غنود
داد مىكرد و دادرس كس نه * راه را پيش و پاى را پس نه
نفس از ناله سينهگير افتاد * چشم بر منكر و نكير افتاد
رفت يكباره دست و دل از كار * ديدنى كم نديدنى بسيار
منكر آمد به پيش بهر سؤال * كردش اول زبان ز دهشت لال
بازپرسيدش از خداى نخست * كس ندانسته را ازو مىجست
محو دهشت زبان خاموشش * آنچه دانسته هم فراموشش
گفت تا مرده را كند آگاه * خود به خود لا إله الّا اللّه
بعد از ان از نبى سؤالش كرد * امتحان زبان لالش كرد
در جوابش زبان به بند افتاد * باز حلال مشكلات گشاد
گفت آنگه بگو امام تو كيست * مايهء فخر و احترام تو كيست
آنكه بىاو نماز نيست درست * عاشقان را نياز نيست درست
چون نبود از امامت آگاهيش * كندتر شد زبان به همراهيش
چون امامت نبود در دينش * زان مُلقِّن نكرد تلقينش
چون نبود از امام دين خبرش * زد همان گرز آتشين به سرش
زد عمودى كه آتش از وى جست * موبهمويش به شعله در پيوست
كفنش پنبه و عمود آتش * شعله از تار تار آن سركش
گفتى ازبسكه شعله گرم دويد * كفنش بر تنست نفت سفيد
بار ديگر ز هوش رفتم باز * نه به سر هوش و نه به لب آواز
چون به هوش آمدم ز بيهوشى * گوشزد شد نواى خاموشى
ديدم از سينه خوف را رانده * آن دو كس رفته اين يكى مانده
آن مجرد سرشت نورانى * تن مجسم وليك روحانى
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 407
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٤٠٧