دست آويختم به دامن او * مور گشتم به گرد خرمن او
آب شرم از دو ديده بگشادم * خاك گشتم به پايش افتادم
گفتم اى عين نور و نور العين * بر سرىّ و بزرگوارى و زَين
به حق آن بزرگوار إله * كه ترا داد اين بزرگى و جاه
كه به من بازگو كيى چه كسى * كه كس بىكسى و دادرسى
ملكى بس مقربى به عمل * يا كه هستى پيمبر مرسل
من ندانم كيى به عزت و جاه * كه به فرمان تست ماهى و ماه
چون شكرخند با لبش شد جفت * نفس عنبرين گشاد و چه گفت
منم آن عارف خداى به حق * خازن مخزن خدا مطلق
وارث شرع احمد مرسل * عالم علم آخر و اول
منم آن كس كه بىمحبت من * نه فرائض قبول شد نه سنن
هركه را با منش شناخت نبود * از شناسايى خداش چه سود
هست دانستنم خدا دانى * مهر من مايهء مسلمانى
بغض من موجب نكوهش زشت * در كف مهر من كليد بهشت
بىشناساييم برادر تو * شد چنين خوار در برابر تو
داشتى گر ز مهر من مايه * برگذشتى ز انجمش پايه
سر عزت به آسمان سودى * در نعيم ابد بياسودى
نام من چون نداشت ورد زبان * آنچه هم داشت نامدش به زبان
مهر من چون نبود در بارش * زان كسادى گرفت بازارش
گفتم اى نور پاك يزدانى * وى ز تو عالمى به نادانى
نام خود بازگو به من كه كيى * وزچه جنسى چه عالمى و چيى
كه ندانم كسى بدين اوصاف * نشنيدم چنين كس از اسلاف
گفت نامم على ابى طالب * در همه چيز بر همه غالب
منم آن آفتاب عالمتاب * كه نديدست روىپوش سحاب
پرده سوزست پرتو چهرم * نيست يك ذرّه خالى از مهرم
چون به گوشم رسيد نام على * مهر او گشت در دلم ازلى
گفتم اى من فداى نام خوشت * دين و دل عقل و هوش پيشكشت
گرچه هست اين سؤال ترك ادب * حيرتم كرد پايمال عجب
كز چه وقت سؤال از آن مسكين * نام خود داشتى دريغ چنين
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 408
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٤٠٨