تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
دست آويختم به دامن او * مور گشتم به گرد خرمن او آب شرم از دو ديده بگشادم * خاك گشتم به پايش افتادم گفتم اى عين نور و نور العين * بر سرىّ و بزرگوارى و زَين به حق آن بزرگوار إله * كه ترا داد اين بزرگى و جاه كه به من بازگو كيى چه كسى * كه كس بىكسى و دادرسى ملكى بس مقربى به عمل * يا كه هستى پيمبر مرسل من ندانم كيى به عزت و جاه * كه به فرمان تست ماهى و ماه چون شكرخند با لبش شد جفت * نفس عنبرين گشاد و چه گفت منم آن عارف خداى به حق * خازن مخزن خدا مطلق وارث شرع احمد مرسل * عالم علم آخر و اول منم آن كس كه بىمحبت من * نه فرائض قبول شد نه سنن هركه را با منش شناخت نبود * از شناسايى خداش چه سود هست دانستنم خدا دانى * مهر من مايهء مسلمانى بغض من موجب نكوهش زشت * در كف مهر من كليد بهشت بىشناساييم برادر تو * شد چنين خوار در برابر تو داشتى گر ز مهر من مايه * برگذشتى ز انجمش پايه سر عزت به آسمان سودى * در نعيم ابد بياسودى نام من چون نداشت ورد زبان * آنچه هم داشت نامدش به زبان مهر من چون نبود در بارش * زان كسادى گرفت بازارش گفتم اى نور پاك يزدانى * وى ز تو عالمى به نادانى نام خود بازگو به من كه كيى * وزچه جنسى چه عالمى و چيى كه ندانم كسى بدين اوصاف * نشنيدم چنين كس از اسلاف گفت نامم على ابى طالب * در همه چيز بر همه غالب منم آن آفتاب عالمتاب * كه نديدست روىپوش سحاب پرده سوزست پرتو چهرم * نيست يك ذرّه خالى از مهرم چون به گوشم رسيد نام على * مهر او گشت در دلم ازلى گفتم اى من فداى نام خوشت * دين و دل عقل و هوش پيشكشت گرچه هست اين سؤال ترك ادب * حيرتم كرد پايمال عجب كز چه وقت سؤال از آن مسكين * نام خود داشتى دريغ چنين