تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥
تا كه روزى دچار هم گشتند * قصه كوتاه يار هم گشتند نجم را برد مه به خانهء خويش * سفره گسترد و نان نهاد به پيش ديد آنجا نشسته پير زنى * جسته از دست صد خزان چمنى دست شستند از طعام و شراب * يافت ره در ميان سؤال و جواب قصه سر كرد ماه نوش‌لبان * چهرهء همچو مه به نيم‌شبان كاين سفيدى مو ز پيرى نيست * كه هنوزم ز عمر باشد بيست عجبم من حكايتم عجبست * بوالعجب حال من ازين سببست پدرم هست مهترى ز عرب * در قبيله سرآمدى بنسب پدر و مادرم ابا عن جد * عمّ و خال و برادران بىحد همه ممتاز در ميان عرب * همه را مال و جاه و عزّ و نسبت ليك در دين و مذهب و ملت * همه اهل جماعت و سنت دين سنّى ميانشان شايع * مذهب بو حنيفه را تابع بود ما را برادرى زين پيش * در جوانى ز هرچه گويى بيش مهر او در دلم چو نقش نگين * روز و شب خدمت ويم آيين نه ز هم يك نفس جدا بوديم * نه به غير هم آشنا بوديم جست ناگاه تند باد اجل * كرد سروش به سايه جاى بدل چون سپردند قامتش در خاك * گشت يكباره جيب صبرم چاك تن چون برف را لحد شد ظرف * رفت چون حرف مدغم اندر حرف من كه بىاو نبود آرامم * گشت لبريز بيخودى جامم گفتم آن نازنين برادر من * كه چو جان بود در برابر من نازنين و عزيز و پرورده * خو به ناز و به نازكى كرده حجرهء گور تنگ و تيره و تار * همنشينى نه خفته نه بيدار كه كند تا ز خواب بيدارش * كه گشايد قبا و دستارش كرده خوابى كه نيست بس شدنش * رفته راهى كه نيست آمدنش سخن اينجا رسيد و شد باريك * سفرى دور و ره بسى نزديك من همان به كه همرهش باشم * غمخور گاه‌وبيگهش باشم همرهش با رخ چو باغ شدم * خلوت گور را چراغ شدم كردم اين عزم و دل ز جان كندم * تن به سردابه‌اش درافكندم همه قوم و قبيله بر سر من * خون دل ريختند در بر من
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 405 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده