تا كه روزى دچار هم گشتند * قصه كوتاه يار هم گشتند
نجم را برد مه به خانهء خويش * سفره گسترد و نان نهاد به پيش
ديد آنجا نشسته پير زنى * جسته از دست صد خزان چمنى
دست شستند از طعام و شراب * يافت ره در ميان سؤال و جواب
قصه سر كرد ماه نوشلبان * چهرهء همچو مه به نيمشبان
كاين سفيدى مو ز پيرى نيست * كه هنوزم ز عمر باشد بيست
عجبم من حكايتم عجبست * بوالعجب حال من ازين سببست
پدرم هست مهترى ز عرب * در قبيله سرآمدى بنسب
پدر و مادرم ابا عن جد * عمّ و خال و برادران بىحد
همه ممتاز در ميان عرب * همه را مال و جاه و عزّ و نسبت
ليك در دين و مذهب و ملت * همه اهل جماعت و سنت
دين سنّى ميانشان شايع * مذهب بو حنيفه را تابع
بود ما را برادرى زين پيش * در جوانى ز هرچه گويى بيش
مهر او در دلم چو نقش نگين * روز و شب خدمت ويم آيين
نه ز هم يك نفس جدا بوديم * نه به غير هم آشنا بوديم
جست ناگاه تند باد اجل * كرد سروش به سايه جاى بدل
چون سپردند قامتش در خاك * گشت يكباره جيب صبرم چاك
تن چون برف را لحد شد ظرف * رفت چون حرف مدغم اندر حرف
من كه بىاو نبود آرامم * گشت لبريز بيخودى جامم
گفتم آن نازنين برادر من * كه چو جان بود در برابر من
نازنين و عزيز و پرورده * خو به ناز و به نازكى كرده
حجرهء گور تنگ و تيره و تار * همنشينى نه خفته نه بيدار
كه كند تا ز خواب بيدارش * كه گشايد قبا و دستارش
كرده خوابى كه نيست بس شدنش * رفته راهى كه نيست آمدنش
سخن اينجا رسيد و شد باريك * سفرى دور و ره بسى نزديك
من همان به كه همرهش باشم * غمخور گاهوبيگهش باشم
همرهش با رخ چو باغ شدم * خلوت گور را چراغ شدم
كردم اين عزم و دل ز جان كندم * تن به سردابهاش درافكندم
همه قوم و قبيله بر سر من * خون دل ريختند در بر من
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 405
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٤٠٥