من ندانم چرا به ديدهء ديد * كعبه را در نجف بطوف نديد
كرد از راه مصر عزم حجاز * كه حقيقت طلب كند ز مجاز
گشت با كاروان حج همراه * گه به پا ره بريد و گه به نگاه
سفر پا به كار دل نايد * نظر هوش در سفر بايد
شتران كفزنان دران وادى * همه را هوش رفته از شادى
از پى ناقه رهروان عرب * گه حُدى گوى و گه خداى طلب
نظر افتاد نجم را ناگاه * محملى ديد سركشيده به ماه
دامن پرده باد را در كف * ديده را در نظاره حق الطَّرف « 5 »
دخترى ديد اندر آن خرگاه * محمل از حسن وى چو خرگه ماه
در كمال و جمال و فيروزى * همه چيزش ز نيكويى روزى
پاى تا سر همه به كام نگاه * ليك مويش سفيد چون شب ماه
بردميده سفيده از شبِ مو * آفتابى مهِ نوَش ابرو
گشت انديشه زين عجب درهم * حيرتش مىفزود بر سر هم
ديد مه چون نظر فكند به نجم * نسخهاى پر ز معنى كمحجم
گفت كاى ناشناس حرمت حج * رفته در راه دين به ديدهء كج
محرمان حريم اين درگاه * كى به نامحرمان كنند نگاه
ديده بر بند از سياه و سفيد * چشم معنى گشا و ديدهء ديد
مرد شد منفعل ز گفتهء زن * گفت خامش كه انَّ بعض الظّن « 6 »
حيرتم كرد مضطرب احوال * كه به هم ديدم آفتاب و هلال
موى ديدم سفيد بر سر ماه * چشم كردم بر اين سفيد و سياه
مه چو دريافت بىدروغ و فنش * بوى صدق نهفته در سخنش
گفت اين قصه هست دور و دراز * با تو گويم چو مىرسى به حجاز
قصهء من دراز و ره كوتاه * تار اين نغمه نيست رشتهء راه
چون رسيدند كاروان به طواف * چهره پرگرد راه و آينه صاف
بعد سعى و طواف ركن و مقام * شد حلال آنچه گشته بود حرام
نجم مشتاق ديدن مه بود * دل به پاى نگاه در ره بود
هامش
( 5 ) - طرف ، نگاه از گوشهء چشم ، نگريستن .
( 6 ) - اشاره است به : انّ بعض الظنّ اثم ( حجرات 49 / 12 ) .