دل به نوميديم عنان چو سپرد * نالهء من خبر به ياران برد
ناگهان روزنى پديد افتاد * در سردابه چون دلم بگشاد
بر سرم ريختند خرد و بزرگ * يوسفم برد جان ز چنگل گرگ
حال خود را نهفتم از كموبيش * گفتم احوال خود به عمهء خويش
عمهام راه حق به من بنمود * كرد تعليم آنچه لازم بود
گفتم احوال خويش بىكموبيش * قصهء عمه هم شنو از خويش
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 410
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٤١٠