تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
گوهر مقصود كه زين بحر برد * بر سر اين چشمه كه سيراب مرد عشق ازين بحر نمى مىكشد * عقل هم از پى قدمى مىكشد در چمن اين گل گلشن‌فروز * بر سر اين چشمهء لب‌تشنه سوز چيد گل آن كس كه گلش كس نچيد * برد پى آن كس كه پيش كس نديد گر به مسمّى متوسل شوى * در فن اين اسم تو كامل شوى جز به مسمّى نتوان كشف اسم * زور الهى شكند اين طلسم
*
آنكه جهان سر بسر اسم ويست * گنج دو عالم ز طلسم ويست هست كن هرچه برون و درون * هست ز اطلاق تعيّن برون نادره‌معمارسراى وجود * برزگر مزرع صحراى جود سرمه‌كش چشم سيه مست داغ * رنگرز جامهء طفلان باغ گونه‌دهِ چهرهء زيباى گل * درزى پيراهن والاى گل وسمه‌كش ابروى پرخشم و ناز * گردفشانِ سر و روى نياز جلوه‌دهِ قامت رعناى سرو * شعله‌فروز دل زار تذرو سرمه‌كش نرگس فتان حسن * تاب ده زلف پريشان حسن جلوه‌فروش سر بازار عشق * دايره ساز خط پرگار عشق در حرم غنچه فروزد چراغ * در لگن لاله نهد شمع داغ كالبد خاك به جان پرورد * باغ تن از آب روان پرورد جان صبا را تن گلشن كه داد * شمع روان را لگن تن كه داد راز ميان را كه پديدار كرد * سرّ دهان را كه نمودار كرد درنگه ناز كه جنگ آفريد * دستگه خنده كه تنگ آفريد چاشنى جان به تكلم كه داد * نشئهء مستى به تبسم كه داد زلف بتان را كه كند دلرباى * چشم سيه را كه كند سرمه‌ساى دل كه برد از نگه كنج چشم * خوى بتان را كه درآرد به خشم ابروى كين را كه دهد تيغ جنگ * طفل نگه را كه كند شوخ و شنگ خانهء گِل را كه برآرد به آب * خيمهء گردون كه زند بىطناب گوش فلك را كه تواند كشيد * ناف زمين را كه تواند بريد قطرهء نيسان كه كند دُرّ ناب * پنجهء مرجان كه نمايد خضاب كرد ز يك جنبش ابروى كين * زلزله تب‌لرزهء جسم زمين