تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 403

مساهمون:

ص٤٠٣
طرفه برآميخت به نيرنگ و رنگ * چاشنى صلح به تلخى جنگ دشت اجل يكسره ميدان اوست * ملك ابد عرصهء جولان اوست صيقلى آينهء سينه‌ها * عكس نمايندهء آيينه‌ها

3 [ يكى از دوستان راست مزه ]

يكى از دوستان راست مزه « 1 » * كه ازو گرد فقر راست مزه چاك دل دوخته به رشتهء فقر * همچو دلسوخته به رشتهء فقر دست در دامن فنا زده‌اى * بر ره و رسم پشت‌پا زده‌اى يافته خرقه رسم و راه ازو * فقر را پشم در كلاه ازو ترك و تجريد مايهء عملش * پوست‌پوشى « 2 » سفينهء غزلش سالها بوده خاك راه نجف * از فلك جَسته در پناه نجف اندر آن بارگاه عزّ و سرى * زده بازار خاك « 3 » گرم درى آگهى ترجمان اوصافش * همچو دُرّ نجف دل صافش روزى از روزهاى روزبهى * دل ز شادى پر و ز غصه تهى پيش جمعى ز دوستان سره * همه نخل حيات را ثمره كرد نقل حكايتى رنگين * كه ازو تلخِ عمر شد شيرين گفت كاين هوش بخش گوش طلب « 4 » * هست مشهور در عراق عرب طبعها زين بهار چون بشكفت * خرّمى دستها به هم زد و گفت حيف كاين كهنه‌پوش ديرينى * در خورستش لباس رنگينى هركسى در جواب چون تن زد * هوس انگشت بر لب من زد نيست طبع هوس چو عذرپذير * يك زمان گوش شو بدين تقرير نيكمردى ز تاجران عرب * دامن او گرفته دست طلب نام او در زمانه حاجى نجم * كرده شيطانِ هر هوس را رجم بست احرام طوف ركن و مقام * از نجف كرد سوى كعبه خرام
هامش
( 1 ) - راست مزه ، باذوق . ( 2 ) - پوست‌پوشى ، عاشقى ، گدايى . ( 3 ) - بازار زدن ، بازار آراستن . بازار خاك ، كنايه از قالب آدمى ، كنايه از رونق امور دنيوى و اخروى . ( 4 ) - مراد اين داستان است .