طرفه برآميخت به نيرنگ و رنگ * چاشنى صلح به تلخى جنگ
دشت اجل يكسره ميدان اوست * ملك ابد عرصهء جولان اوست
صيقلى آينهء سينهها * عكس نمايندهء آيينهها
3 [ يكى از دوستان راست مزه ]
يكى از دوستان راست مزه « 1 » * كه ازو گرد فقر راست مزه
چاك دل دوخته به رشتهء فقر * همچو دلسوخته به رشتهء فقر
دست در دامن فنا زدهاى * بر ره و رسم پشتپا زدهاى
يافته خرقه رسم و راه ازو * فقر را پشم در كلاه ازو
ترك و تجريد مايهء عملش * پوستپوشى « 2 » سفينهء غزلش
سالها بوده خاك راه نجف * از فلك جَسته در پناه نجف
اندر آن بارگاه عزّ و سرى * زده بازار خاك « 3 » گرم درى
آگهى ترجمان اوصافش * همچو دُرّ نجف دل صافش
روزى از روزهاى روزبهى * دل ز شادى پر و ز غصه تهى
پيش جمعى ز دوستان سره * همه نخل حيات را ثمره
كرد نقل حكايتى رنگين * كه ازو تلخِ عمر شد شيرين
گفت كاين هوش بخش گوش طلب « 4 » * هست مشهور در عراق عرب
طبعها زين بهار چون بشكفت * خرّمى دستها به هم زد و گفت
حيف كاين كهنهپوش ديرينى * در خورستش لباس رنگينى
هركسى در جواب چون تن زد * هوس انگشت بر لب من زد
نيست طبع هوس چو عذرپذير * يك زمان گوش شو بدين تقرير
نيكمردى ز تاجران عرب * دامن او گرفته دست طلب
نام او در زمانه حاجى نجم * كرده شيطانِ هر هوس را رجم
بست احرام طوف ركن و مقام * از نجف كرد سوى كعبه خرام
هامش
( 1 ) - راست مزه ، باذوق .
( 2 ) - پوستپوشى ، عاشقى ، گدايى .
( 3 ) - بازار زدن ، بازار آراستن . بازار خاك ، كنايه از قالب آدمى ، كنايه از رونق امور دنيوى و اخروى .
( 4 ) - مراد اين داستان است .