بشو ز آب مى دفتر دانشم * كه خاك عدم بر سر دانشم
زبانم ز گفتار خاموش باد * همه خواندههايم فراموش باد
« نجاتم » سر زلف جادوى تست * « شفايم » « اشارات » ابروى تست « 7 »
تو اى مدعى گرچه فرزانهاى * ولى از وفا سخت بيگانهاى
ترا به ز معشوق وا سوختن * همان حبيب ندريده را دوختن
گريزى بهنگام زن زود نيست * در آتش شدن كار هر دود نيست
ترا دود آتش مشوش كند * كجا وصل آتش ترا خوش كند
تو بينى كه آتش بسوزد همى * نبينى كه چون بر فروزد همى
اگر آتشى آتشت خوش فتد * وگر خود خسى شعله سركش فتد
اگر ز آتشت ميل شد سودها * بيا بگذر از بود و نابودها
بيا جامهء عاريت را بدر * در آتش رو و پنبه با خود مبر
بده ساقى آيينهء جام را * پديد آور پخته و خام را
كه بينم درو عكس رخسار خويش * برافشانم از خويش آثار خويش
بريزد ز من گرد اوصاف من * نمايد به من چهرهء صاف من
برافكن دمى پردهء من ز پيش * كه من مردم از شوق ديدار خويش
دگرباره عشقم جوان كرده است * زمين مرا آسمان كرده است
برون بردم از خانه رخت مجاز * حقيقت به من درگشادهست باز
به ذوق غم ديگر افتادهام * به عيش حقيقى درافتادهام
ندانم ز مهر كه دم مىزنم * كه دنيى و عقبى به هم مىزنم
چه مىريخت در جام دل ساقيم * كه نه انفسيّم نه آفاقيم
ز مى نشئهء ديگرم در سرست * مگر ساقيم ساقى كوثرست
على ولى شاه دنيا و دين * كليد در باغ عين اليقين
دگر در سرم ذوق مستى فتاد * هواى مى و مىپرستى فتاد
ز شادى ندانم كجا مىروم * كه چون بوى گل بر هوا مىروم
سعادت ز بختم شرف مىبرد * كه شوقم به خاك نجف مىبرد
نهاده به ره پا مگر اخترم * كه راه نجف مىسپارد سرم
نجف شد كليم مرا كوه طور * مزن گو به من كعبه چشمك ز دور
هامش
( 7 ) - نجات و شفا و اشارات از كتابهاى ابن سيناست .