كنونم كه با شيشه همخانگيست * گل مستى و جوشِ ديوانگيست
بده ساقى آن بادهء زورمند * كه غم را تواند رگ و ريشه كند
همان باده كو شيشه روشن كنست * چو مهر تو انديشه روشن كنست
بخندان گل ساغر از بادِ دست * بنالان ز شيشه هزارانِ مست
بخور باده تا مست مستان شوى * برافروز رخ تا گلستان شوى
به مژگان بگو سربلندى كند * بهل زلف را تا كمندى كند
؟ ؟ ؟ اى بازار مژگان بناز * ز چشم سيه كن درِ فتنه باز
در آتش نشيند گل از روى تو * پريشان شود سنبل از موى تو
لبت خون به پيمانهء لاله كرد * ازين تب لب غنچه تبخاله كرد
پى بوسهء آن لبان بىحجاب * دهان غنچه كردست جام شراب
مبين شيشه كو خالى افتاده است * كه از هجر روى تو جان داده است
چنان شورشى از تو در بزم هست * كه با هوش و بىهوش مستست مست
چو عشاق كوى ترا بشمرم * من از هركه پرسى جگرخونترم
مرا از تو كافى بود نام تو * همه وصل جويند و من كام تو
منم عاشق اما نه چون هركسى * ز كس تا به كس فرق باشد بسى
شبانگه كه دل غرق خوناب بود * به پهلوى من بخت در خواب بود
سرم بالش غصه را رنج ده * برم بستر درد را داغ نه
بر من نه از آشنا هيچكس * نه آمد شد كس به غير از نفس
نه محرم كه درد دلى سر كنم * نه آهى كزو آتشى بركنم
چنان سيل اشكى به من يافت دست * كه طوفان ز بيمش به كشتى نشست
خيال تو آمد فرا ياد من * به چرخ برين رفت فرياد من
بدينسان جدا از تو در تابوتب * شبم روز گردد شود روز شب
خيال تو كردم گلستان شدم * به ياد لبت مست مستان شدم
به شب با تو دستم به دامان بود * چو بيدار گردم گريبان بود
كى آسايشى رو نمايد به چشم * كه مرگ آيد و خواب نايد به چشم
سحر چون به ياد تو افتد دلم * قيامتگه غم شود منزلم
سر از خواب ناآمده بركنم * نبينم ترا خاك بر سر كنم
بيا ساقى از روى احسان دمى * فشان بر من از آتش مى نمى
به هم بر زن اوراق داناييم * در آتش فكن رخت رعناييم
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 399
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٣٩٩