تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
كنونم كه با شيشه هم‌خانگيست * گل مستى و جوشِ ديوانگيست بده ساقى آن بادهء زورمند * كه غم را تواند رگ و ريشه كند همان باده كو شيشه روشن كنست * چو مهر تو انديشه روشن كنست بخندان گل ساغر از بادِ دست * بنالان ز شيشه هزارانِ مست بخور باده تا مست مستان شوى * برافروز رخ تا گلستان شوى به مژگان بگو سربلندى كند * بهل زلف را تا كمندى كند ؟ ؟ ؟ اى بازار مژگان بناز * ز چشم سيه كن درِ فتنه باز در آتش نشيند گل از روى تو * پريشان شود سنبل از موى تو لبت خون به پيمانهء لاله كرد * ازين تب لب غنچه تبخاله كرد پى بوسهء آن لبان بىحجاب * دهان غنچه كردست جام شراب مبين شيشه كو خالى افتاده است * كه از هجر روى تو جان داده است چنان شورشى از تو در بزم هست * كه با هوش و بىهوش مستست مست چو عشاق كوى ترا بشمرم * من از هركه پرسى جگرخون‌ترم مرا از تو كافى بود نام تو * همه وصل جويند و من كام تو منم عاشق اما نه چون هركسى * ز كس تا به كس فرق باشد بسى شبانگه كه دل غرق خوناب بود * به پهلوى من بخت در خواب بود سرم بالش غصه را رنج ده * برم بستر درد را داغ نه بر من نه از آشنا هيچ‌كس * نه آمد شد كس به غير از نفس نه محرم كه درد دلى سر كنم * نه آهى كزو آتشى بركنم چنان سيل اشكى به من يافت دست * كه طوفان ز بيمش به كشتى نشست خيال تو آمد فرا ياد من * به چرخ برين رفت فرياد من بدين‌سان جدا از تو در تاب‌وتب * شبم روز گردد شود روز شب خيال تو كردم گلستان شدم * به ياد لبت مست مستان شدم به شب با تو دستم به دامان بود * چو بيدار گردم گريبان بود كى آسايشى رو نمايد به چشم * كه مرگ آيد و خواب نايد به چشم سحر چون به ياد تو افتد دلم * قيامتگه غم شود منزلم سر از خواب ناآمده بركنم * نبينم ترا خاك بر سر كنم بيا ساقى از روى احسان دمى * فشان بر من از آتش مى نمى به هم بر زن اوراق داناييم * در آتش فكن رخت رعناييم