تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
بده مى كه كار از تعلل گذشت * كه سيلاب انديشه از پل گذشت بده ساقى آن جام انديشه را * پرىزادهء خلوت شيشه را به كس غير جنگ و عتابم نماند * سر صلح با آفتابم نماند خرد خون فرزانگى مىكشد * جنون سر به ديوانگى مىكشد خرد را به دل عزم تسخير ماست * جنون حلقه در گوش زنجير ماست خرد گرچه همصحبتى مىكند * جنون هم ولىنعمتى مىكند اگرچه خرد را ره روشنست * ولى سخت وسواسى و پرفنست خرد را زبون كردن اولاترست * كه مقصود را پرده‌اى بر درست جنون را ز عشقست و مستى مدد * بده مى كه لشكر نگيرد خرد ز افسانهء عقل گشتم ملول * بده مى كه تا وارهم زين فضول خرد آفت دانهء ما شدست * خرد جغد ويرانهء ما شدست بيا ساقى آن جام چون آفتاب * به من ده كه افزايدم آب و تاب ميى ده كه روشن شود دل ازو * برافروزد اين تيره محفل ازو ميى كز صفا زنگ از دلبَرست * برِ نورِ او شعله خاكسترست اگر قطره‌اى زين شراب كهن * شرابى ازين آتش طوردَن ( 1 ) به سنگى فتد لعل نابى شود * به خاكى چكد آفتابى شود تو و زهد آن قصر و حور و بهشت * من و ساقى آن يار نيكوسرشت هماغوشى حورت انديشه است * مرا دست در گردن شيشه است برو زاهد از پيش ما دور شو * خرابند مستان تو مستور شو تو بس خشكى و آتش ما بلند * چو خس ز آتش ما نبينى گزند منه دست بر شيشهء آب و رنگ * كزين آب آتش جهد همچو سنگ ترا باد شيرينى روزگار * تو با تلخى باده كارى مدار بجز تلخى از مى ندانى تو هيچ * چو دستار خود بر سر اين مپيچ بده ساقى آن آب آتش‌فروز * همان غم برانداز واندوه‌سوز بده مى كه درد جداييم كشت * پريشانى و بينواييم كشت نسيم گل و بلبلانند مست * سزد گر بشوييم از توبه دست درين نوبهاران كه عالم خوشست * مرا سينه جولانگه آتشست چنانم سراپاى دل غم گرفت * كه از درد من بخت ماتم گرفت شبم را بود ننگ صبح اميد * كه بر مردم ديده خال سفيد