بده مى كه كار از تعلل گذشت * كه سيلاب انديشه از پل گذشت
بده ساقى آن جام انديشه را * پرىزادهء خلوت شيشه را
به كس غير جنگ و عتابم نماند * سر صلح با آفتابم نماند
خرد خون فرزانگى مىكشد * جنون سر به ديوانگى مىكشد
خرد را به دل عزم تسخير ماست * جنون حلقه در گوش زنجير ماست
خرد گرچه همصحبتى مىكند * جنون هم ولىنعمتى مىكند
اگرچه خرد را ره روشنست * ولى سخت وسواسى و پرفنست
خرد را زبون كردن اولاترست * كه مقصود را پردهاى بر درست
جنون را ز عشقست و مستى مدد * بده مى كه لشكر نگيرد خرد
ز افسانهء عقل گشتم ملول * بده مى كه تا وارهم زين فضول
خرد آفت دانهء ما شدست * خرد جغد ويرانهء ما شدست
بيا ساقى آن جام چون آفتاب * به من ده كه افزايدم آب و تاب
ميى ده كه روشن شود دل ازو * برافروزد اين تيره محفل ازو
ميى كز صفا زنگ از دلبَرست * برِ نورِ او شعله خاكسترست
اگر قطرهاى زين شراب كهن * شرابى ازين آتش طوردَن ( 1 )
به سنگى فتد لعل نابى شود * به خاكى چكد آفتابى شود
تو و زهد آن قصر و حور و بهشت * من و ساقى آن يار نيكوسرشت
هماغوشى حورت انديشه است * مرا دست در گردن شيشه است
برو زاهد از پيش ما دور شو * خرابند مستان تو مستور شو
تو بس خشكى و آتش ما بلند * چو خس ز آتش ما نبينى گزند
منه دست بر شيشهء آب و رنگ * كزين آب آتش جهد همچو سنگ
ترا باد شيرينى روزگار * تو با تلخى باده كارى مدار
بجز تلخى از مى ندانى تو هيچ * چو دستار خود بر سر اين مپيچ
بده ساقى آن آب آتشفروز * همان غم برانداز واندوهسوز
بده مى كه درد جداييم كشت * پريشانى و بينواييم كشت
نسيم گل و بلبلانند مست * سزد گر بشوييم از توبه دست
درين نوبهاران كه عالم خوشست * مرا سينه جولانگه آتشست
چنانم سراپاى دل غم گرفت * كه از درد من بخت ماتم گرفت
شبم را بود ننگ صبح اميد * كه بر مردم ديده خال سفيد
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 397
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٣٩٧