مرا صبح امّيد شامست و بس * شب تيره را روز نامست و بس
مگر نور وى ياور من شود * شب تيره از باده روشن شود
مزن صبح گو بر رخ من نفس * طلوع مى از شيشهام صبح ، بس
مرا گلخن از عكس مى گلشنست * شب از پرتو ساغرم روشنست
مباد از ميم ساغر زر تهى * كه قالب تهى به كه ساغر تهى
ممان باقى از عمر گو يك نفس * مى باقيم باقى عمر بس
بده ساقى آن جام چون لاله را * كزو خوش كنم داغ صدساله را
بيا اى ز حسن تو سامان گل * به روى تو روشن چراغان گل
تو تا در چمن مىكشيدى سرى * عيان بود گل را دماغ ترى
يك امشب كه پا واگرفتى ز باغ * تماشاست گل را صفاى دماغ
بهارست ساقى و فيض هواست * اگر گل كند مستى ما رواست
چمن خوش گلستان خوش و گل خوشست * صبا عنبرآگين هوا دلكشست
هوا معتدل همچو طبع كريم * روان آب چون ذهن صاف حكيم
به گل طبع را بس كه الفت بود * چمن ديده را خانه غربت بود
گل باغ گويى ز بس آب و تاب * خورد چون گل ساغر از باده آب
هواى گلستان خوشم درگرفت * كه گل ديدم و آتشم درگرفت
چرا آتش اندر نيفتد به كس * گل آتشرخ و بلبل آتش نفس
نسيم گل از عالمم فرد كرد * دل از نالهء بلبلم درد كرد
درين دم كه بلبل ز گل سرخوشست * گلستان چو رخسار ساقى خوشست
همان به كه دامن نمازى كنيم * به ساقى خود عشقبازى كنيم
چه بلبل چه گل اين چه انديشه است * گلم ساغر و بلبلم شيشه است
پر از گل چو دامان هركس بود * گل مى به دامان مرا بس بود
چو من شيشه « 6 » از باده روشن كنم * به جاى گل آتش به دامن كنم
مريد ميم لاابالى و مست * سر زلف ساقى و ساغر به دست
كه من چاكر پير ميخانهام * ز خونابه خواران پيمانهام
زند باطن ساغرم بر كمر * سر از خط پيمانه پيچم اگر
بسى رنج ميخانهها ديدهام * بسى گرد پيمانه گرديدهام
هامش
( 6 ) - نسخه : سينه .