تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦
چو من با خودم از خودم بىنصيب * ازآن‌رو ز مستى ندارم شكيب نباشد اگر پردهء هوش پيش * توان ديد يك ساعتى روى خويش ترا ميل اگر هست رخسار خويش * به مستى توان ديد ديدار خويش بده مى كه خود را ز سر وا كنم * دمى خويشتن را تماشا كنم درين تنگ دهليز بيم اميد * اسير خودم كرد نفس پليد مگر مى ز خود واستاند مرا * ازين تنگنا وارهاند مرا سحر ذوق فكرم ز سر تاج برد * خيال بلندم به معراج برد به انديشه رفتم برون ز آسمان * نهادم قدم بر سر لامكان يكى عالمى ديدم از نور پاك * نه از آب و آتش نه از آب و خاك درو مردمانى ز جان پاك‌تر * به ادراك از عقل درّاك‌تر نه از ظلمت تن خبر بودشان * نه از تيرگيها اثر بودشان نه وهم اجلشان نه بيم هلاك * نه رشك و حسد بود و نه ترس و باك ز هرگونه لذت كه بينى به خواب * در آنجا عيان بود چون آفتاب همه عيش و عشرت در و بامشان * همه عيد و نوروز ايّامشان در آنجا سراسر نظر تاختم * بجز دلخوشى هيچ نشناختم فكندم چو سوى خود آنگه نظر * همه خاك ديدم كه خاكم به سر كنون در غم هجر آن عالمم * درين تنگنا مىكشد اين غمم ندانم چه بود و كجا بود و كى * مگر رهنمايى كند نور مى در آن عالم ار ره توان ساخت باز * به گلگون « 5 » مى مىتوان تاخت باز بده ساقى از آتش مى نمى * كزين عالمم وارهاند دمى سوى آن وطن راه يابم مگر * كه در غربتم سوخت خون جگر به غربت مرا روى ديّار نيست * كسى در وطن اين‌چنين خوار نيست بده مى كزين چاه عفريت بند * برآيم به اين بام چرخ بلند بده مى كزين تنگ دهليز تار * كنم بر سرِ اين نُه ايوان قرار از ان مى كه تن را كند همچو جان * سبك سازد اين سر ز بار گران بجنبانم اين بار سنگين ز خاك * بيفشانم اين گرد را در مغاك ز تحت الثرى تا ثريا روم * مگر پله پله به بالا روم
هامش
( 5 ) - گلگون ، نام اسب شيرين ، مجازا : هر اسب بهتر .