چو من با خودم از خودم بىنصيب * ازآنرو ز مستى ندارم شكيب
نباشد اگر پردهء هوش پيش * توان ديد يك ساعتى روى خويش
ترا ميل اگر هست رخسار خويش * به مستى توان ديد ديدار خويش
بده مى كه خود را ز سر وا كنم * دمى خويشتن را تماشا كنم
درين تنگ دهليز بيم اميد * اسير خودم كرد نفس پليد
مگر مى ز خود واستاند مرا * ازين تنگنا وارهاند مرا
سحر ذوق فكرم ز سر تاج برد * خيال بلندم به معراج برد
به انديشه رفتم برون ز آسمان * نهادم قدم بر سر لامكان
يكى عالمى ديدم از نور پاك * نه از آب و آتش نه از آب و خاك
درو مردمانى ز جان پاكتر * به ادراك از عقل درّاكتر
نه از ظلمت تن خبر بودشان * نه از تيرگيها اثر بودشان
نه وهم اجلشان نه بيم هلاك * نه رشك و حسد بود و نه ترس و باك
ز هرگونه لذت كه بينى به خواب * در آنجا عيان بود چون آفتاب
همه عيش و عشرت در و بامشان * همه عيد و نوروز ايّامشان
در آنجا سراسر نظر تاختم * بجز دلخوشى هيچ نشناختم
فكندم چو سوى خود آنگه نظر * همه خاك ديدم كه خاكم به سر
كنون در غم هجر آن عالمم * درين تنگنا مىكشد اين غمم
ندانم چه بود و كجا بود و كى * مگر رهنمايى كند نور مى
در آن عالم ار ره توان ساخت باز * به گلگون « 5 » مى مىتوان تاخت باز
بده ساقى از آتش مى نمى * كزين عالمم وارهاند دمى
سوى آن وطن راه يابم مگر * كه در غربتم سوخت خون جگر
به غربت مرا روى ديّار نيست * كسى در وطن اينچنين خوار نيست
بده مى كزين چاه عفريت بند * برآيم به اين بام چرخ بلند
بده مى كزين تنگ دهليز تار * كنم بر سرِ اين نُه ايوان قرار
از ان مى كه تن را كند همچو جان * سبك سازد اين سر ز بار گران
بجنبانم اين بار سنگين ز خاك * بيفشانم اين گرد را در مغاك
ز تحت الثرى تا ثريا روم * مگر پله پله به بالا روم
هامش
( 5 ) - گلگون ، نام اسب شيرين ، مجازا : هر اسب بهتر .