عجب بينواييم از هجر مى * نوايى مگر بخشد آواز نى
دمى گريهام تنگ فرصت كند * كه نى خواند و شيشه رقت كند
نواى نيَم برد از خود برون * دلم گشت از گريهء شيشه خون
چو گريه به طوفان براتم دهد * مگر كشتى مى نجاتم دهد
بده ساقى آن مايهء ناز را * مى همچو آيينهء راز را
كه مقصود ازين ناله دانم كه چيست * دل شيشه خون دانم از دست كيست
كجا شيشه اين گريه آموخته * چرا نى چنين شد نفس سوخته
مرا قوّت شرح اين راز نيست * نفس مىزنم ليك آواز نيست
به من كس نگفت و نگويم به كس * به مى شايد اين راز دانست و بس
بيا مايهء كامرانى من * نم چشمهء زندگانى من
دل ما مكن بيش ازين خون بسست * ستم عمرها كردى اكنون بسست
به ياد تو شب زندهدارىّ ما * بيا شمع شبزندهداران بيا
دل از جور ساقى سراپا شكست * بماناد ساغر دل ما شكست
چه ساقى زمين و زمان مست او * بود جان مىخواره در دست او
فتد عكس ابروى ساقى به جام * چو ماه نو اندر شفق وقت شام
ز كنج دو چشم سيه مست وى * نگه مىچكد همچو از جام مى
لبش برگ گل را خجل مىكند * مژه رخنه در كار دل مىكند
دهان تنگتر از كمرگاه مور * تبسّم درو راه كرده به زور
خرد چون دهانش تبسّم كند * عدم را وجودى توهم كند
خطش گرد لب سايه انداخته * چو موران به تَنگ شكر تاخته
خطش دايره بسته بر كار حسن * دهان نقطهء خط پرگار حسن
كند جام بىباده را پر ز مى * نگاهش كه مستانه افتد به وى
چو پيمانهء ناز گيرد به چنگ * زند شيشهء آسمان را به سنگ
چو جام تغافل پياپى دهد * دگر ساغر از دست كى مىدهد
نيفتاده عكس رخش در شراب * كه شعله فروبرده ريشه در آب
به دستى كه او جام مَى مىدهد * دگر ساغر از دست كى مىدهد
مرا ساقى از جان برآورده است * ز كفر و ز ايمان برآورده است
نه زهدم تمام و نه مستى به كام * حرامم حلال و حلالم حرام
بده ساقى آن آب روى مرا * همان مايهء شستشوى مرا
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 394
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٣٩٤