تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
عجب بينواييم از هجر مى * نوايى مگر بخشد آواز نى دمى گريه‌ام تنگ فرصت كند * كه نى خواند و شيشه رقت كند نواى نيَم برد از خود برون * دلم گشت از گريهء شيشه خون چو گريه به طوفان براتم دهد * مگر كشتى مى نجاتم دهد بده ساقى آن مايهء ناز را * مى همچو آيينهء راز را كه مقصود ازين ناله دانم كه چيست * دل شيشه خون دانم از دست كيست كجا شيشه اين گريه آموخته * چرا نى چنين شد نفس سوخته مرا قوّت شرح اين راز نيست * نفس مىزنم ليك آواز نيست به من كس نگفت و نگويم به كس * به مى شايد اين راز دانست و بس بيا مايهء كامرانى من * نم چشمهء زندگانى من دل ما مكن بيش ازين خون بسست * ستم عمرها كردى اكنون بسست به ياد تو شب زنده‌دارىّ ما * بيا شمع شب‌زنده‌داران بيا دل از جور ساقى سراپا شكست * بماناد ساغر دل ما شكست چه ساقى زمين و زمان مست او * بود جان مىخواره در دست او فتد عكس ابروى ساقى به جام * چو ماه نو اندر شفق وقت شام ز كنج دو چشم سيه مست وى * نگه مىچكد همچو از جام مى لبش برگ گل را خجل مىكند * مژه رخنه در كار دل مىكند دهان تنگ‌تر از كمرگاه مور * تبسّم درو راه كرده به زور خرد چون دهانش تبسّم كند * عدم را وجودى توهم كند خطش گرد لب سايه انداخته * چو موران به تَنگ شكر تاخته خطش دايره بسته بر كار حسن * دهان نقطهء خط پرگار حسن كند جام بىباده را پر ز مى * نگاهش كه مستانه افتد به وى چو پيمانهء ناز گيرد به چنگ * زند شيشهء آسمان را به سنگ چو جام تغافل پياپى دهد * دگر ساغر از دست كى مىدهد نيفتاده عكس رخش در شراب * كه شعله فروبرده ريشه در آب به دستى كه او جام مَى مىدهد * دگر ساغر از دست كى مىدهد مرا ساقى از جان برآورده است * ز كفر و ز ايمان برآورده است نه زهدم تمام و نه مستى به كام * حرامم حلال و حلالم حرام بده ساقى آن آب روى مرا * همان مايهء شستشوى مرا