تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢
بده ساقى آن بادهء همچو روح * كليد شبستان صبح فتوح ( * ) شرابى ز خون گرمتر همچو روح * همان آتش گرم و تر همچو روح شرابى ز خون گرمتر در مزاج * چو جان سازگارست با هر مزاج پى حفظ صحت مى لاله‌گون * ضروريست در هر تنى همچو خون شرابى كش افلاك خم‌خانه‌ايست * وزان جام خورشيد پيمانه‌ايست گر اين باده از شيشه گردد عيان * به چرخ اوفتد كاسهء آسمان ور اين باده عريان شود از لباس * درد پيرهن بر تن خود قياس شرابى بلاى خرد را علاج * دوايى مرضهاى بد را علاج شرابى كه آتش زند در دماغ * برافروزد از هر سر مو چراغ به تمكينى از شيشه آيد برون * كه معنى ز انديشه آيد برون ميى بحر وحدت ازو در خروش * ميى خون منصور از وى به جوش اگر شيشه‌اى زان به دست آورم * به ميناى گردون شكست آورم بده جام لبريز كورىّ غم * كه پيمانهء پُر كند غصه كم بده مى كه تلخست ايّام من * ازين تلخ شيرين شود كام من ( * ) صباحست ساقى و مينا تهيست * خماريم و فكر دگر ابلهيست تهى شيشه‌اى هيچت انديشه نيست * روان شو كه خون در تن شيشه نيست ز بيم كسان توبه از مى خريست * به زهد و ريا ترك مى كافريست زيانست كى مىتوان داد كى * به صد دانه تسبيح يك قطره مى مگو نشئه كيفيت است از غرض * نگويى كه جوهر نباشد عرض چو فيض الهى پناهت دهد * به سرچشمهء شيشه راهت دهد بيا ساقى آن « لا » ى جام الست * كه عقل كل از نشئهء اوست مست از آن مى كه اشيا به دو زنده‌اند * وزو ماه و خورشيد تابنده‌اند به گردون چكيده نمى زان شراب * گل داغ آن مىبود آفتاب به من ده كه خون در تن من فسرد * رگ و ريشه‌ام پنجهء غم فشرد بسى شمع فكرت برافروختم * فتيله صفت مغز را سوختم بسى دانش آموختم ز اوستاد * بسى نكته‌ها را گرفتم به ياد بسى بوده‌ام با كتاب و دعا * بسى زهدور بودم و پارسا بسى در بغل جزوه‌دان داشتم * اگر رنديى بُد نهان داشتم گهى در فروع و گهى در اصول * شدم پنجه‌فرساى هر بلفضول