بده ساقى آن بادهء همچو روح * كليد شبستان صبح فتوح ( * )
شرابى ز خون گرمتر همچو روح * همان آتش گرم و تر همچو روح
شرابى ز خون گرمتر در مزاج * چو جان سازگارست با هر مزاج
پى حفظ صحت مى لالهگون * ضروريست در هر تنى همچو خون
شرابى كش افلاك خمخانهايست * وزان جام خورشيد پيمانهايست
گر اين باده از شيشه گردد عيان * به چرخ اوفتد كاسهء آسمان
ور اين باده عريان شود از لباس * درد پيرهن بر تن خود قياس
شرابى بلاى خرد را علاج * دوايى مرضهاى بد را علاج
شرابى كه آتش زند در دماغ * برافروزد از هر سر مو چراغ
به تمكينى از شيشه آيد برون * كه معنى ز انديشه آيد برون
ميى بحر وحدت ازو در خروش * ميى خون منصور از وى به جوش
اگر شيشهاى زان به دست آورم * به ميناى گردون شكست آورم
بده جام لبريز كورىّ غم * كه پيمانهء پُر كند غصه كم
بده مى كه تلخست ايّام من * ازين تلخ شيرين شود كام من ( * )
صباحست ساقى و مينا تهيست * خماريم و فكر دگر ابلهيست
تهى شيشهاى هيچت انديشه نيست * روان شو كه خون در تن شيشه نيست
ز بيم كسان توبه از مى خريست * به زهد و ريا ترك مى كافريست
زيانست كى مىتوان داد كى * به صد دانه تسبيح يك قطره مى
مگو نشئه كيفيت است از غرض * نگويى كه جوهر نباشد عرض
چو فيض الهى پناهت دهد * به سرچشمهء شيشه راهت دهد
بيا ساقى آن « لا » ى جام الست * كه عقل كل از نشئهء اوست مست
از آن مى كه اشيا به دو زندهاند * وزو ماه و خورشيد تابندهاند
به گردون چكيده نمى زان شراب * گل داغ آن مىبود آفتاب
به من ده كه خون در تن من فسرد * رگ و ريشهام پنجهء غم فشرد
بسى شمع فكرت برافروختم * فتيله صفت مغز را سوختم
بسى دانش آموختم ز اوستاد * بسى نكتهها را گرفتم به ياد
بسى بودهام با كتاب و دعا * بسى زهدور بودم و پارسا
بسى در بغل جزوهدان داشتم * اگر رنديى بُد نهان داشتم
گهى در فروع و گهى در اصول * شدم پنجهفرساى هر بلفضول
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 392
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٣٩٢