به زلفى كه عاشق گره واكند * به رويى كه عارف تماشا كند
به عزلتگزينان مجلسنشين * به كثرتسرايان وحدت گزين ( * )
به صحرانشينان دشت عدم * به خلوتگزينان ملك قِدم
به گمكردهراهان شهر وجود * به خودناشناسان بزم شهود
كه از جام وحدت دلم گرم كن * وزان آتش اين آهنم نرم كن
دل سخت در عشق شومست شوم * درين كورهام آب كن همچو موم
عمل كن مسم را ازين كيميا * خلاصى ده از هر غشم چون طلا
چو تيغم به خميازهء تاب ده * پس از چشمهء آتشم آب ده
جلايى ده از رنگ چون خنجرم * پس آنگه نمودار كن جوهرم
دلم را چو آيينه يكروى كن * ازين سوى رويم بدان سوى كن
خطا كرده رو بر تو آوردهام * همه كرده انگار ناكردهام
كه ناكردنيهاى بد كردهام * خطاهاى بيرون ز حد كردهام
جوانىّ و مستىّ و عشق و جنون * كند عقل را كم هوا را فزون
خرد خود فروتن هوا سركشست * جنون و هوس پنبه و آتشست
به جرم گنه از تو دورى خطاست * اگر از تو در تو گريزم رواست
اگرچه بجز دوريم پيشه نيست * و ليكن تو نزديكى انديشه نيست
تو دانى ، چه حاجت به تقرير ماست * اميد كرم عذر تقصير ماست
اگرچه ز مستيست عصيان ما * نسازد ولى با خرد جان ما
به هشيارى از گفتن و خامشى * نديديم چيزى همان بيهشى
همان به كه بىپرده سازيم ساز * ز هستى به مستى گريزيم باز
بيا ساقى آن نور جام الست * به من ده كه سررشته از هم گسست ( * )
بده ساقى آن بادهء نور رنگ * كه تابش برد از رخ نور رنگ
بده ساقى آن نور جام قِدم * كز آيينهء دل برد زنگ غم
بده آن مى تلخ شورش فكن * گه از صافِ ساغر گه از دُردِ دَن « 1 »
ز تسنيم « 2 » خُم گه شرابيم ده * گه از كوثر شيشه آبيم ده ( * )
ميى چون هواى چمن معتدل * ميى نشئهآورتر از خون دل ( * )
از آن مى كه خون دل آرد به جوش * شود هر سر مو ازو در خروش
هامش
( 1 ) - دن - غ 683 / 1 .
( 2 ) - تسنيم ، چشمهاى است در بهشت .