تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١
به زلفى كه عاشق گره واكند * به رويى كه عارف تماشا كند به عزلت‌گزينان مجلس‌نشين * به كثرت‌سرايان وحدت گزين ( * ) به صحرانشينان دشت عدم * به خلوت‌گزينان ملك قِدم به گمكرده‌راهان شهر وجود * به خودناشناسان بزم شهود كه از جام وحدت دلم گرم كن * وزان آتش اين آهنم نرم كن دل سخت در عشق شومست شوم * درين كوره‌ام آب كن همچو موم عمل كن مسم را ازين كيميا * خلاصى ده از هر غشم چون طلا چو تيغم به خميازهء تاب ده * پس از چشمهء آتشم آب ده جلايى ده از رنگ چون خنجرم * پس آنگه نمودار كن جوهرم دلم را چو آيينه يكروى كن * ازين سوى رويم بدان سوى كن خطا كرده رو بر تو آورده‌ام * همه كرده انگار ناكرده‌ام كه ناكردنيهاى بد كرده‌ام * خطاهاى بيرون ز حد كرده‌ام جوانىّ و مستىّ و عشق و جنون * كند عقل را كم هوا را فزون خرد خود فروتن هوا سركشست * جنون و هوس پنبه و آتشست به جرم گنه از تو دورى خطاست * اگر از تو در تو گريزم رواست اگرچه بجز دوريم پيشه نيست * و ليكن تو نزديكى انديشه نيست تو دانى ، چه حاجت به تقرير ماست * اميد كرم عذر تقصير ماست اگرچه ز مستيست عصيان ما * نسازد ولى با خرد جان ما به هشيارى از گفتن و خامشى * نديديم چيزى همان بيهشى همان به كه بىپرده سازيم ساز * ز هستى به مستى گريزيم باز بيا ساقى آن نور جام الست * به من ده كه سررشته از هم گسست ( * ) بده ساقى آن بادهء نور رنگ * كه تابش برد از رخ نور رنگ بده ساقى آن نور جام قِدم * كز آيينهء دل برد زنگ غم بده آن مى تلخ شورش فكن * گه از صافِ ساغر گه از دُردِ دَن « 1 » ز تسنيم « 2 » خُم گه شرابيم ده * گه از كوثر شيشه آبيم ده ( * ) ميى چون هواى چمن معتدل * ميى نشئه‌آورتر از خون دل ( * ) از آن مى كه خون دل آرد به جوش * شود هر سر مو ازو در خروش
هامش
( 1 ) - دن - غ 683 / 1 . ( 2 ) - تسنيم ، چشمه‌اى است در بهشت .