بيا پيشتر زانكه غوغا شود * در صبح بر روى شب وا شود
سر از خواب چون گل سبكبار كن * صراحى به خوابست بيدار كن
بفرماى ساغر بگيرد وضو * به مى چشم و روى قدح را بشو
نخسبى كه خور رونما مىشود * نماز صراحى قضا مىشود
حريفان همه جابجا خفتهاند * ز رنج خمار شب آشفتهاند
به مهرت درين كوى پابستهاند * به لطف تو اميدها بستهاند
به هر دست جام شرابى رسان * مر اين تشنگان را به آبى رسان
نخستين به من ده كه درمىكشم * مناجاتگويان بسر مىكشم
خدايا به نقص ضرورىّ من * به نزديكى تو به دورىّ من
به صبرى كه دردى رساند به دل * به دردى كه ناگفته ماند به دل
به آن غصهپرور دل درد زاد * كه خون گشت و رنگى به بيرون نداد
به دستى كه گردد به ساغر دراز * به چشمى كه بر روى ساقيست باز
به قدّى كه مينا برافراشتست * به دستى كه پيمانه برداشتست
به صافاعتقادى موج شراب * كه سجاده افكنده بر روى آب
به پايى كه گِل كرده خاك سبو * به خاكى كه پرورده تخم كدو
به آن باغبانى كه پرورده تاك * به آبى كه از دست او خورده خاك
به مخمور كز باده بويى كشيد * به دوشى كه بار سبويى كشيد
به رندى كه بىباده هوشش برند * به مستى كه در ره به دوشش برند
به خوددارى زاهد دينپرست * به لاقيدى رند ساغر بدست
به قيدى كه بىقيديش ننگ نيست * به رندى كه با مستيش جنگ نيست
به هشيارى مىپرستان مست * به افتادگيهاى مستان مست
به خُم شراب و به خشت سرش * به ميخانه و ساكنان درش ( * )
به صاحبدلانى كزين حضرتند * همه صاحبند و ولىنعمتند ( * )
به اميد پيران دل كرده سخت * به خواب جوانان بيدار بخت
به قدّى كه از ضعف پيرى دوتاست * به پايى كه محتاج دست عصاست
به عجز جوانان شهوتپرست * به صبر حريفان بىپا و دست
به شرمى كه عاشق كند پيش دوست * به ذوقى كه خون درنگنجد به پوست
به تايب كه بر رخ شرابش كشند * به مستور كز رخ نقابش كشند ( * )
به پاى حريصى كه بىحس شود * به دست كريمى كه مفلس شود
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 390
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٣٩٠