گر به قدر رتبهء خود برفرازى بارگاه * عاجز آيد دور دامن آفتابش از مسير
گر تو نوع منحصر در فرد باشى دور نيست * در ميان اهل عالم بىنظيرى بىنظير
گر نتابد شعلهء راى تو يك شب بر سپهر * از تنور صبح قرص خور برون آيد فطير « 1 »
دستها از دامنت كوته ولى فيض تو عام * همچو خورشيدى كه تابى بر صغير و بر كبير
با بد و نيك جهانت لازم آمد التفات * دشمنان را لاعلاجى دوستان را ناگزير
بر تو عالم چون ننازد آفتابى آفتاب * وز تو گلبن چون نبالد ابرى و ابر مطير « 2 »
بگسلد پيوند پسفردا ز فردا خواهشت * وز نهيب دورباشت مىبُرد دى از پرير
در بلندى ، همت تو چون به دست شه كمان * در رسايى ، قدرت تو چون ز شست شاه تير
آفتاب سلطنت را هم سپهرى هم فضا * آسمان معدلت را هم مدارى هم مدير
غنچه از بهرت نمايد رنگ گل در شيشه صاف * برگ گل بهر تو بيزد بوى گل را از حرير
در مراد خلق دادن چرخ را انديشههاست * تا نمىگردد ز تدبير صوابت مستشير
حلّ و عقد كائنات امروز در دست تو كرد * آنكه كرد اين عقده را تفويض بر چرخ اثير
گر تميز نيك و بد لازم كنى بر طبع خويش * تيرگى از روى مه چون مو برآرى از خمير
همچو آب ناشتا كين تو بر دل ناگوار * در تن طفل خرد مهرت گوارا همچو شير
شاهى نوشيروان دستورى بوذر جمهر * هست در عهد تو و شه بازى مير و وزير « 3 »
هركه باشد حسرت عهد سكندر ديدنش * با وزيرى چون ارسطو بىهمال و بىنظير
ها ارسطوها سكندر ، چشم بگشا گو بين * اين به دانش ملكدار و او به دولت ملكگير
بنده را در خدمتت ديرينه اخلاصى كه هست * رتبهاى دارد كه در جَنبش قليل آيد كثير
پير شد در بندگيهاى تو اخلاصم ولى * كار ديگر مىكند در بندگى اخلاص پير
تا سكندر را بود نام و ارسطو را نشان * هم تو باشى در وزارت هم بود شه بر سرير
8 [ اى برادر با تو گويم شرح عشق و عاشقى ]
اى برادر با تو گويم شرح عشق و عاشقى * تا نپندارى كه اين كار مَزيحست « 1 * » و فسوس
عشق را اهل غرض وسواس گفتند و مرض * كش مداوا كار بقراطست يا جالينيوس
راست گفتند اين مرض باشد ولى عشقى كه هست * مايهء آميزش داماد شهوت با عروس
گر به نام عشق خواند اين مرض را جاهلى * تاج شاهى نيز همنامست با تاج خروس
گر بود در اصل خواهش مشتبه هم عيب نيست * گونهء خورشيد مىماند به رنگ سندروس « 2 * »
هامش
( 1 ) - فطير ، نان بىخميرمايه ، نانى كه خمير آن نرسيده و ترش نشده باشد .
( 2 ) - مطير ، بارنده ، بارانى .
( 3 ) - بازى مير و وزير ، شاه و وزيربازى .
( 1 * ) - مزيح ( ممال مزاح ) ، تمسخر ، شوخى .
( 2 * ) - سندروس ، صمغ درخت ساج كه به رنگ زعفران زند .