تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 381

مساهمون:

ص٣٨١
پيرايهء جمال عروس خيال تو * بر دست و پاى شاهد دين زيورى كند معراج فطرت تو بر اوج سماى قدس * بر پيش طاق چرخ نهم برترى كند كان سنگريزه‌اى بود و بحر قطره‌اى * آنجا كه همت تو سخاگسترى كند بند زبان ناطقه گردد نفس ز شرم * جايى كه فطرت تو زبان‌آورى كند كلك تو در خرام چو انشا كنى كلام * خون جگر به كاسهء كبك درى كند بر شعلهء طبيعت ار بشكند نقاب * آتش هواى طينت خاكسترى كند خورشيد آسمان به سُهايى « 3 » ملقبست * در كشورى كه طبع خوشت اخترى كند بهر شميم مجلس انس تو از شرف * خورشيد عنبرىّ و فلك مجمرى كند شاها ز بيم آنكه ز لطف عميم تو * اين بنده برترى به مه و مشترى كند دورم فكند از تو به صد حيله آسمان * اين ظلم را مگر كرمت داورى كند در ديده دور از تو و بر تن جدا ز تو * مژگان من سنانى و مو خنجرى كند نزديك شد كه محنت هجران دل مرا * از زندگى ملول و ز هستى برى كند حرمان بلاست ورنه ز مردن چه غم مرا * مفت من اينكه تا عدمم رهبرى كند تا ديو هجر برد ز ره خاطر مرا * رفت آنكه ديده‌ام نگهى با پرى كند آيينهء اميد من از هجر تيره گشت * كو صيقل وصال كه روشنگرى كند تا ديد كام وصل به هجرم فكند چرخ * كز وى مباد پايهء من برترى كند بر من و بال كرد مسلمانى مرا * مشكل كه در فرنگ كس اين كافرى كند بارى روا مدار على رغم آسمان * كاين خسته خاك گردد و خاكسترى كند لطفى نما كه شايد ازين ورطه وارهد * در خدمت تو شاد زيد چاكرى كند تا آسمان خميده كند از درت گذر * تا آفتاب شاهدى و دلبرى كند پيوسته باد شاهد طبعت جوان و شاد * پشت عدوت همچو فلك چنبرى كند

7 [ اى ارسطوشان كه هستى از بس استعداد ذات ]

اى ارسطوشان كه هستى از بس استعداد ذات * اهل دانش جمله را سلطان و سلطان را وزير آن بلند اقبال دستورى كه در معنى خطاست * با وجودت در جهان گفتن عطارد را دبير آن گرامى مايه دانش‌گسترى كز عرض علم * نيست جز طفل دبستان تو افلاطون پير هم ترا رتبت فزون از خلق و هم دانش فزون * آسمانى در بزرگى آفتابى در ضمير مطلع نور سيادت آن جبين نور تاب * مشرق خورشيد دانش آن دل دانش‌پذير
هامش
( 3 ) - سها - ق 20 / 2 .