پيرايهء جمال عروس خيال تو * بر دست و پاى شاهد دين زيورى كند
معراج فطرت تو بر اوج سماى قدس * بر پيش طاق چرخ نهم برترى كند
كان سنگريزهاى بود و بحر قطرهاى * آنجا كه همت تو سخاگسترى كند
بند زبان ناطقه گردد نفس ز شرم * جايى كه فطرت تو زبانآورى كند
كلك تو در خرام چو انشا كنى كلام * خون جگر به كاسهء كبك درى كند
بر شعلهء طبيعت ار بشكند نقاب * آتش هواى طينت خاكسترى كند
خورشيد آسمان به سُهايى « 3 » ملقبست * در كشورى كه طبع خوشت اخترى كند
بهر شميم مجلس انس تو از شرف * خورشيد عنبرىّ و فلك مجمرى كند
شاها ز بيم آنكه ز لطف عميم تو * اين بنده برترى به مه و مشترى كند
دورم فكند از تو به صد حيله آسمان * اين ظلم را مگر كرمت داورى كند
در ديده دور از تو و بر تن جدا ز تو * مژگان من سنانى و مو خنجرى كند
نزديك شد كه محنت هجران دل مرا * از زندگى ملول و ز هستى برى كند
حرمان بلاست ورنه ز مردن چه غم مرا * مفت من اينكه تا عدمم رهبرى كند
تا ديو هجر برد ز ره خاطر مرا * رفت آنكه ديدهام نگهى با پرى كند
آيينهء اميد من از هجر تيره گشت * كو صيقل وصال كه روشنگرى كند
تا ديد كام وصل به هجرم فكند چرخ * كز وى مباد پايهء من برترى كند
بر من و بال كرد مسلمانى مرا * مشكل كه در فرنگ كس اين كافرى كند
بارى روا مدار على رغم آسمان * كاين خسته خاك گردد و خاكسترى كند
لطفى نما كه شايد ازين ورطه وارهد * در خدمت تو شاد زيد چاكرى كند
تا آسمان خميده كند از درت گذر * تا آفتاب شاهدى و دلبرى كند
پيوسته باد شاهد طبعت جوان و شاد * پشت عدوت همچو فلك چنبرى كند
7 [ اى ارسطوشان كه هستى از بس استعداد ذات ]
اى ارسطوشان كه هستى از بس استعداد ذات * اهل دانش جمله را سلطان و سلطان را وزير
آن بلند اقبال دستورى كه در معنى خطاست * با وجودت در جهان گفتن عطارد را دبير
آن گرامى مايه دانشگسترى كز عرض علم * نيست جز طفل دبستان تو افلاطون پير
هم ترا رتبت فزون از خلق و هم دانش فزون * آسمانى در بزرگى آفتابى در ضمير
مطلع نور سيادت آن جبين نور تاب * مشرق خورشيد دانش آن دل دانشپذير
هامش
( 3 ) - سها - ق 20 / 2 .