اى آشناى دشمن و ناآشناى دوست * وى دشمن مروّت و خصم رضاى من
اى آنكه نيست كار دلم جز وفاى تو * وى آنكه نيست كام دلت جز جفاى من
اى غمزداى ديده و حسرتفزاى دل * اى دلبر ستيزهگر و بىوفاى من
اى نازش نيازم سر تا به پاى تو * وى پايمال ناز تو سر تا به پاى من
شكريست در لباس شكايت دل مرا * وان هم ز بخت بىاثر نارساى من
روزى كه برگزيدمت از اهل روزگار * گفتم كه ديگرى نگزينى به جاى من
عمريست در وفاى تو عمرم به شب گذشت * كز تو نبود غير غمت مدعاى من
خود طرفه اينكه نرم نهاى در وفا هنوز * وين طرفهتر كه سختترى در جفاى من
روزى كه كيمياى تو تأثيرجو نبود * كامل عيار بود مس نارواى من
اكنون كه سنگ راه تو نرخ گهر گرفت * شد اينچنين به خاك برابر طلاى من
دانسته گر كنى به من اينها خوشا دلم * ور خود ز حال من خبرت نيست واى من
12 [ اى آنكه هر دم از نگه دلنواز خويش ]
اى آنكه هر دم از نگه دلنواز خويش * جان دگر به قالب حسرت روان كنى
بر لب چو نوبهارِ تبسم كنى سبيل * رخسار آز را چو رخ گلستان كنى
جوهرنما كند چو غضب تيغ ابروت * گلزار رنگ چهرهء گل را خزان كنى
با دشمنان درآيى چون بوى گل به خار * وز دوستان چو باد صبا سرگران كنى
من خود نگويم اينكه در اطوار دوستى * با غير چون نشينى و با من چسان كنى
ليكن دو بيت بر تو ز نظم يگانهاى * خوانم به آن اميد كه شايد روان كنى
دارم وصيّتى به تو اى دشمن دلم * خواهم غلط كنى تو و گوشى بران كنى
مفروش دوست بر سر بازار دشمنان * ترسم درين معامله آخر زيان كنى
13 در وزارت دفعهء دوم طالب جان
آصف جم قدر ميرزا طالب خان * آنكه نديده خرد وزير چنينى
پيش ازين كش سپهر در مدد ملك * بهر وزارت سپرده بود نگينى
چندى ازو بستدش كه خلق بدانند * دولت و دين را چو او نبوده امينى
باز در ايّام پادشاه جوانبخت * آنكه ازو يافت طشت عدل طنينى
آنكه به عهدش ز چارگوشهء عالم * گوش زمان هيچ ناشنيده انينى « 1 »
هامش
( 1 ) - انين ، ناله .