تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠
اين جهانِ درشت از و هموار * فلك بىحساب از و به حساب شهر قم كآبروى عالم بود * شد ازو خشك‌لب چو موج سراب در روانىّ و بىثباتى زد * درِ دروازه تخته بر سر آب خانه‌ها از شكستگيها كرد * خاك ديوار بر سر اسباب مدرسه غسل ارتماسى كرد * رفت در سجده مسجد و محراب حرف ديوار سست در هرجا * سخنِ دَرشكسته در هر باب كشتى عمر را ز موج بلا * جاى امنى نبود جز گرداب شهر قم را كه رشك عالم بود * كرد سيلاب همچو نقش بر آب اشك عشاق بود شورانگيز * بردميده ز كورهء سيماب يا كه دست قضا به آتش قهر * از گلِ اين زمين گرفت گلاب من چه گويم چه كرد با قم سيل * قم كتان بود و سيل چون مهتاب بر لب بام اگر زنى انگشت * با تو گويد حكايت سيلاب بهر تاريخ فكر مىكرديم * جمعى از دوستان براى صواب دوستى آه آتشين زد و گفت * « خاك قم را بباد داد اين آب »

6 [ صدر جهان و عالم جان و سپهر فضل ]

صدر جهان و عالم جان و سپهر فضل * اى آنكه آسمانت بجان چاكرى كند اطفال فضل را به جهان بهر تربيت * شد وقت آنكه طبع خوشت مادرى كند شايد اگر طبيعت معجز نماى تو * در ملك شرع دعوى پيغمبرى كند طومار نه فلك ز قضا اين اميد داشت * كانشاى فكرِ بكرِ ترا دفترى كند افشانى « 1 » كتاب كمال ترا ز شوق * خورشيد در پيالهء گردون زرى كند در لجّهء تلاطم امواج فكرتت * كوه متانت تو مگر لنگرى كند خطى به استقامت طبع خوشت كجاست * تا آسمان فكر ترا محورى كند چون خطبهء جلال تو خوانند قدسيان * نُه آسمان خطيب ترا منبرى كند با كج‌سليقگى مه نو از پى شرف * در مدح‌سنجيت هوس شاعرى كند گر پرتوى ز عكس جمالت به وى فتد * مه فربهى و مهر فلك لاغرى كند هم‌چشم چرخ شد ز مى « 2 » اكنون كه ريگ دشت * از پرتو ضمير خوشت اخترى كند
هامش
( 1 ) - افشانى ، طلا و نقرهء محلول بر كاغذ و جز آن پاشيدن . ( 2 ) - زمى ، زمين .
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 380 | عبد الرزاق اللاهيجي / ابو الحسن پروين پريشان زاده