اين جهانِ درشت از و هموار * فلك بىحساب از و به حساب
شهر قم كآبروى عالم بود * شد ازو خشكلب چو موج سراب
در روانىّ و بىثباتى زد * درِ دروازه تخته بر سر آب
خانهها از شكستگيها كرد * خاك ديوار بر سر اسباب
مدرسه غسل ارتماسى كرد * رفت در سجده مسجد و محراب
حرف ديوار سست در هرجا * سخنِ دَرشكسته در هر باب
كشتى عمر را ز موج بلا * جاى امنى نبود جز گرداب
شهر قم را كه رشك عالم بود * كرد سيلاب همچو نقش بر آب
اشك عشاق بود شورانگيز * بردميده ز كورهء سيماب
يا كه دست قضا به آتش قهر * از گلِ اين زمين گرفت گلاب
من چه گويم چه كرد با قم سيل * قم كتان بود و سيل چون مهتاب
بر لب بام اگر زنى انگشت * با تو گويد حكايت سيلاب
بهر تاريخ فكر مىكرديم * جمعى از دوستان براى صواب
دوستى آه آتشين زد و گفت * « خاك قم را بباد داد اين آب »
6 [ صدر جهان و عالم جان و سپهر فضل ]
صدر جهان و عالم جان و سپهر فضل * اى آنكه آسمانت بجان چاكرى كند
اطفال فضل را به جهان بهر تربيت * شد وقت آنكه طبع خوشت مادرى كند
شايد اگر طبيعت معجز نماى تو * در ملك شرع دعوى پيغمبرى كند
طومار نه فلك ز قضا اين اميد داشت * كانشاى فكرِ بكرِ ترا دفترى كند
افشانى « 1 » كتاب كمال ترا ز شوق * خورشيد در پيالهء گردون زرى كند
در لجّهء تلاطم امواج فكرتت * كوه متانت تو مگر لنگرى كند
خطى به استقامت طبع خوشت كجاست * تا آسمان فكر ترا محورى كند
چون خطبهء جلال تو خوانند قدسيان * نُه آسمان خطيب ترا منبرى كند
با كجسليقگى مه نو از پى شرف * در مدحسنجيت هوس شاعرى كند
گر پرتوى ز عكس جمالت به وى فتد * مه فربهى و مهر فلك لاغرى كند
همچشم چرخ شد ز مى « 2 » اكنون كه ريگ دشت * از پرتو ضمير خوشت اخترى كند
هامش
( 1 ) - افشانى ، طلا و نقرهء محلول بر كاغذ و جز آن پاشيدن .
( 2 ) - زمى ، زمين .