تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
دارى مدام بهر تماشاى فكر خويش * در پردهء خيال عروسان بىنقاب هر حرفى از بياض تو برچيدهء خرد * هر نقطهء كتاب تو از بهر انتخاب از رنگ و بوى گلشن نظمت چو دم زنم * در شيشهء چمن خوى خجلت شود گلاب اى جلوه‌گاه فكر تو بالاى آسمان * وى گوهر خيال تو رشك دُر خوشاب نظم تو دل‌فريب چه در مدحت و چه ذم * حرف تو دلنواز چه در لطف و چه عتاب آمد به من ز گوهر نظم تو قطعه‌اى * سيراب‌تر ز گوهر يكتاى آفتاب مضمون قطعه صلح و ليكن تمام جنگ * تقريب قطعه لطف و ليكن همه عتاب هر بيت آن گزنده‌تر از نشتر فراق * هر مصرعش برنده‌تر از تيغ آفتاب محصولش اينكه در ره يارى و دوستى * در حق آن جناب بدى كردم ارتكاب دارم بسى شكايت ازين بدگمانيت * يك لحظه گوش دار و ز انصاف رو متاب چون من وكيل ناز كسى نيستم چرا * خود را ميان حسن و محبت كنم حجاب نه ناز دلبرانم و نه حسن گلرخان * كز من به هرزه سينهء عاشق شود كباب من كيستم كه منع كنم نور ماه را * من كيستم كه پرده بپوشم بر آفتاب من ذرّه‌ام ز ذرّه چه خيزد تو خود بگو * خورشيد را چگونه توانم شدن نقاب كى ذرّه پرده بر رخ خورشيد مىكشد * يا خود كتان چگونه كند منع ماهتاب من كاختيار خويش ندارم چسان كنم * منع كسى كه هيچ ندارد ز من حساب ور زانكه منع كرده‌ام از ظنّ بد نبود * كاندر ره محبت صافىترى ز آب اين بود مطلبم كه گلستان شرم را * واجب بود ز ديدهء نرگس هم احتجاب جايى كه شمع شرم فروزان بود رواست * از باد دامن پر پروانه اجتناب اى گلشن خيال تو سيراب‌تر ز گل * وى كمترين نتيجهء طبع تو آفتاب گفتى كه گفته‌ام ز تو مستغنيم كنون * من چون بگويم اين سخن و گفتن العجاب مه را ز آفتاب جدايى چه احتمال * گل در هواى باغ بماند به آب و تاب اى كاش عمر خضر مرا بودى از خداى * تا صرف كردمى همه در راه آن جناب تا زنده‌ام گزير ندارم ز خدمتت * سر از اطاعت تو نپيچم به هيچ باب انكار كيمياگرى تو نمىكنم * اين قلبِ طينتم ز تو گرديده زرّ ناب اين مدعا به بيّنه‌اش نيست احتياج * پوشيده نيست پيش كسى نور آفتاب احسان قبول منت احسان چه لازمست * اين شيوه در ميان كريمان نبود باب افتادهء توام به فلك گر رسد سرم * محتاج پرتو توام ار گشتم آفتاب در خوابگاه جهل كنون خفته بودمى * بر چهره آب روى توام گر نمىزد آب خوردم هزار گونه قسم در حضور و باز * باور نمىكند دلت از من به هيچ باب صد بارم آزموده‌اى و باز مىكنى * اخلاص بىحساب مرا ذرّه‌اى حساب