آن كس كه طفل مكتب طبعت نمىشود * دانسته است پاكى ذاتم به آب و تاب
در حيرتم كه تجربه هم شاهد تو نيست * آخر حكيمى از درِ انصاف رو متاب
اين شكوهء بجاى تو از اضطراب من * گرچه نصيحتست ولى دارمش جواب
طوفان عشق و جلوهء حسن و شتاب شوق * يك ذرّه در كشاكش صد چشمه آفتاب
عشقى كه سايه بر سر عالم فكنده است * پنهان چسان بماند ، خورشيد و احتجاب ؟
نشنيده بودم اينكه بوَد شعله را قرار * هرگز نديده بودم خورشيد را حجاب
باشد هوس كه شاهد در پرده داشتن * ورنه نديده است كسى شعله را نقاب
بارى به جرم خواهش اگر گيردم كسى * روز حساب پاك نخواهد شد اين حساب
پنهان چرا كنم نظرم پاكتر ز دل * درهم چرا شوم دل من صافتر ز آب
بر شعله گر ز خار و خس آرايشى رسد * دامان عشق را ز هوس باشد ارتياب « 1 »
من دانم و خداى كه در دل چها مراست * با هركه كردهام ز ره خواهش انتساب
ظاهر شود نتيجهء مهر و محبتم * گر چشم اعتبار بمالى ز گرد خواب
آن را كه احتراز منش مىدهى به ياد * اى كاشكى ز غير منش بودى اجتناب
يوسف نگاه داشتن از گرگ لازمست * ورنه چه سود خانهء چشم پدر خراب
جواب ميرزا محمد سعيد
اى آنكه در محافل دانش كلام تو * دُردىكشان جام سخن را دهد شراب
در بزم فكر طوطى نطقت چو دم زند * يك حرف از سؤال دو عالم دهد جواب
بلبل ز نغمهسنجيت از شرم بىزبان * گل در بهار طبع تو در پردهء حجاب
يك حرف از كلام تو كشّاف مشكلات * يك نكته از بيان تو تفسير صد كتاب
گلزار خاطر تو چو روز ازل شكفت * بود از بهار طبع تو يك غنچه آفتاب
در زير آسمان ز كست نيست منتى * كز آبروى خويش خورى همچو گوهر آب
حرف تو دلنوازتر از گفتگوى يار * لفظ تو دلفريبتر از معنى صواب
چون گوهر خيال برآرى ز بحر فكر * دريا ز خجلت تو شود غرق اضطراب
عالم تمام مست خيال تو شد ولى * دارد خمار نشئهء طبع ترا شراب
چون دم زنم ز گوهر نظم تو بگسلد * نظم گهر ز بس كه درآيد به پيچ و تاب
نگذاشت فكر عقدهگشاى تو مشكلى * عمريست كز سؤال مقدر دهد جواب
آن عطربيز انجمنى از شميم خلق * كز دودهء چراغ تو گيرند مشك ناب
طبع بلند همت نازك خيال تو * در گلستان فكر روانست همچو آب
هامش
( 1 ) - ارتياب ، شبهه ، ريب .