تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
ناگه ز خيمه‌هاى حرم بيشتر ز حد * آمد صداى ناله و افغان به گوش حال برگشت شاه دين و بپرسيد حال چيست * گفتند ناگهان كه فلان طفل خردسال از قحط آب گشته چو ماهى به روى خاك * وز ضعف تشنگى شده چون پيكر هلال بگريست شاه و بستدش از دايه بعد از آن * آورد در برابر آن قوم بد فعال گفت اى گروه بد كنش اين طفل بىگناه * از تشنگى چو موى شد از خستگى چو نال آبى كه كرده‌ايد به من بىسبب حرام * يك قطره زان كنيد بدين بىگنه حلال پس ناكسى ز چشمهء حيوان خون‌چكان * آبى به حلق تشنهء او ريخت بىگمان زين آتش ستم كه برافروخت روزگار * دلهاى خسته سوخت چه پنهان چه آشكار افتاد در ملايك هفت آسمان خروش * بگريستند جنّ و پرى جمله زارزار شد آبِ بىقرار زمينگير همچو كوه * شد خاك پرشتاب سبكخيز چون غبار پيچيده دود در دل آتش ازين ستم * شد باد خاك بر سر و گشت آب خاكسار برخاست گرد تا برد اين غصه را به عرش * برجست باد تا برد اين غم به هر ديار درياى پست چين غم افكنده بر جبين * چرخ بلند خون شفق ريخت بر كنار پيچيده بس كه دود دل ماتمى به چرخ * خورشيد همچو داغ دل ما سياهكار از سيل گريه خانهء افلاكيان خراب * وز نيش ناله سينهء روحانيان فگار از طعنهء ملامت روحانيان بسوخت * گوى زمين در آتش غيرت سپندوار روحانيان پاك ازين غصه خون شدند * دلهاى دردناك چه گويم كه چون شدند بار دگر كه سرور جانبخش دل‌ستان * آمد به قصد حملهء آن قوم بيكران پوشيده دِرع احمد مختار در بدن * بر بسته تيغ حيدر كرار بر ميان در بر زره ز جعفر طيّار يادگار * بر سر عمامهء حسن مجتبى نشان تيغى چو برق تند و سمندى چو شعله چست * بگرفت آب در كف و آتش به زير ران آبى به رنگ شعلهء آتش زبانه‌دار * امّا به گاه حملهء دشمن زبان مدان شد آب و در ربود مر آن مشت خار و خس * شد آتش و فتاد در آن جمع ناكسان كرده چو شعله از تف سينه زبان برون * وز تشنگى عقيق لب آورده در دهان گر آب بسته‌اند از ان لعل لب چه باك * مر تشنگى به لعل چسان مىكند زيان ازبس‌كه حرب كرد به آن جمع سنگدل * وز بس كه زخم خورد از آن قوم سخت جان جان شد بتاب از تف جانسوز تشنگى * خون شد چو آب از بن هر تار مو روان