بنگر كه در غم تو فتاديم در چه روز * اى غمگسار و مونس شبها چه مىروى
ما پايبند صد غم و درديم هر زمان * پنهان چه مىخرامى و پيدا چه مىروى
دانى كه بىكسيم و غريبيم و عاجزيم * ما را چنين فكنده به صحرا چه مىروى
اولاد فاطمه همگى بىكسند و زار * اى نور ديدهء دل زهرا چه مىروى
تو ناخداى كشتى شرع پيمبرى * كشتى دين فكنده به صحرا چه مىروى
در پيش دشمنان كه فزونند ز اختران * چون آفتاب يك تن تنها چه مىروى
صد جان و دل در آتش فرقت كباب شد * اى مرهم جراحت دلها چه مىروى
اى يادگار يك چمن گل درين چمن * از پيش بلبلان تمنّا چه مىروى
در دست دشمنان ستمكار نابكار * افتادهايم بىكس و تنها چه مىروى
نه محرمى نه غمخور و نه يار و همدمى * بيچاره ماندهايم خدا را چه مىروى
آن لحظه گلبن غم آل نبى شكفت * كان شاه رو به جانب اولاد كرد و گفت
كاى اهل بيت چون سوى يثرب گذر كنيد * اول گذر به تربت خير البشر كنيد
پيغام من بسست بدان روضه اين قدر * كان خاك را به ياد من از گريه تر كنيد
آنگه به سوى تربت زهرا دويد زار * آنجا براى من كف خاكى به سر كنيد
وانگه رويد بر سر خاك برادرم * آن سرمه را به نيّت من در بصر كنيد
وانگه به آه و نالهء جانسوز دل گسل * احباب را ز واقعهء من خبر كنيد
گوييد كان غريب ديار جفا حسين * گرديد كشته چارهء كار دگر كنيد
اى دوستان چو نام لب خشك من بريد * بر ياد من ز خون جگر ديده تر كنيد
هرگه كنيد ياد لب چون عقيق من * از اشك ديده دامن خود پرگهر كنيد
هر سال چون هلال محرّم شود پديد * بنشسته در مصيبت من گريه سر كنيد
در محنت مصيبت دور و دراز من * هر محنتى كه روى دهد مختصر كنيد
از شيونى كه در حرم آنگه بلند شد * دلهاى قدسيان همگى دردمند شد
بعد از وداع كان شرف خاندان آل * آهنگ راه كرد سوى معرض قتال
ذوق شهادتش بسر افتاد وز شتاب * با شوق در كشاكش و با صبر در جدال
انديشهء لقاى الهيش در نظر * تمهيد پادشاهى جاويد در خيال
در بر كشيده آن طرفش شوق باب و جَد * دامن گرفته اين طرف انديشهء عيال
تيغى چو برق در كف و تنها چو آفتاب * چون تيغ رو نهاده بدان لشكر ضلال
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 363
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٣٦٣