در عرصهگاه جلوهء حسن آفتاب را * بر رخ خراشِ ناخنِ او سكهء زرست
طفلست و خاطرى نتواند نگاه داشت * دل مىبرد وليك نداند نگاه داشت
ماهى كه آفتاب نديدست روى او * چون غنچه باد هم نشنيدست بوى او
از مثل او مكن سخن اى دل كه اين سخن * آيينه هم نيارد گفتن به روى او
رويى چنانكه گويى مشاطه مىكند * هر صبحدم به چشمهء خور شستشوى او
خورشيد را به او نرسد لاف همسرى * كاين شيشهايست پر شده هم از سبوى او
گل پارهپاره شد ز غم رشك تازه باز * از بلبلان شنيد مگر گفتگو او
گرد جهان بهم نرسد مثل او دگر * اين آفتاب هرزه كند جستجوى او
وصلش به آرزو به كسى كى رسد كه هست * صد خون دل به گردن هر آرزوى او
اى برهمن به كيش بت خود چنان مناز * زنّار بسته است كمر پيش موى او
مرغ نگاه زحمت بال و پرت مده * بر گرد او نمىرسى از بيمِ خوىِ او
از نشئه دم زند چو لب او شراب چيست * وز رخ چو پرده برفكند آفتاب چيست
اى ملك دل مسخّر روى چو ماه تو * خورشيد سايهپرور زلف سياه تو
صفهاى دل شكستى و اين طرفهتر كه هست * حسن ترا ظفر ز شكست كلاه تو
خورشيد عاشقى كندش تا به روز حشر * هر ذرّه كو بلند شد از جلوهگاه تو
هرگه به عزم جلوه برون تازى آفتاب * خود را ضعيف سازد كافتد به راه تو
دست از ستم مدار كه فردا به روز حشر * در گردن شهيد تو باشد گناه تو
طفلى و صرفهاى نبرد از تو آفتاب * چون چارده شوى كه برآيد به ماه تو ؟
دامن نگيردت به جزا خون هيچكس * گر اين نگاه گرم بود عذر خواه تو
خورشيد تيغ بسته ز يك گوشه سر زند * حسن تو چون دهد به تو عرض سپاه تو
همتاى تو به عالم بالا و پست نيست * مثل تو در بهشت ندانم كه هست ، نيست
خورشيد اگر بود رخ بىشرم بىصفاست * شبنم گل عذار بتان را خوى حياست
اى غنچه آبروى حيا را مده به باد * رنگ گل نكويى از آب رخ حياست
در گلستان حسن تو اى نوبهار حسن * چيزى كه آب و رنگ ندارد گل وفاست
ما را نه دل بهجا و نه دين از تو و همان * نازت بجا كرشمه بجا دلبرى بجاست
من مىكشم جفاى تو تا زندهام وليك * در مردنم خلاصى ازين درد و غم كجاست
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 357
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٣٥٧