تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 357

مساهمون:

ص٣٥٧
در عرصه‌گاه جلوهء حسن آفتاب را * بر رخ خراشِ ناخنِ او سكهء زرست طفلست و خاطرى نتواند نگاه داشت * دل مىبرد وليك نداند نگاه داشت ماهى كه آفتاب نديدست روى او * چون غنچه باد هم نشنيدست بوى او از مثل او مكن سخن اى دل كه اين سخن * آيينه هم نيارد گفتن به روى او رويى چنان‌كه گويى مشاطه مىكند * هر صبحدم به چشمهء خور شستشوى او خورشيد را به او نرسد لاف همسرى * كاين شيشه‌ايست پر شده هم از سبوى او گل پاره‌پاره شد ز غم رشك تازه باز * از بلبلان شنيد مگر گفتگو او گرد جهان بهم نرسد مثل او دگر * اين آفتاب هرزه كند جستجوى او وصلش به آرزو به كسى كى رسد كه هست * صد خون دل به گردن هر آرزوى او اى برهمن به كيش بت خود چنان مناز * زنّار بسته است كمر پيش موى او مرغ نگاه زحمت بال و پرت مده * بر گرد او نمىرسى از بيمِ خوىِ او از نشئه دم زند چو لب او شراب چيست * وز رخ چو پرده برفكند آفتاب چيست اى ملك دل مسخّر روى چو ماه تو * خورشيد سايه‌پرور زلف سياه تو صفهاى دل شكستى و اين طرفه‌تر كه هست * حسن ترا ظفر ز شكست كلاه تو خورشيد عاشقى كندش تا به روز حشر * هر ذرّه كو بلند شد از جلوه‌گاه تو هرگه به عزم جلوه برون تازى آفتاب * خود را ضعيف سازد كافتد به راه تو دست از ستم مدار كه فردا به روز حشر * در گردن شهيد تو باشد گناه تو طفلى و صرفه‌اى نبرد از تو آفتاب * چون چارده شوى كه برآيد به ماه تو ؟ دامن نگيردت به جزا خون هيچ‌كس * گر اين نگاه گرم بود عذر خواه تو خورشيد تيغ بسته ز يك گوشه سر زند * حسن تو چون دهد به تو عرض سپاه تو همتاى تو به عالم بالا و پست نيست * مثل تو در بهشت ندانم كه هست ، نيست خورشيد اگر بود رخ بىشرم بىصفاست * شبنم گل عذار بتان را خوى حياست اى غنچه آبروى حيا را مده به باد * رنگ گل نكويى از آب رخ حياست در گلستان حسن تو اى نوبهار حسن * چيزى كه آب و رنگ ندارد گل وفاست ما را نه دل به‌جا و نه دين از تو و همان * نازت بجا كرشمه بجا دلبرى بجاست من مىكشم جفاى تو تا زنده‌ام وليك * در مردنم خلاصى ازين درد و غم كجاست