گاه تماشاى جمالت به دل * بر مژه پيغام زبانى كند
بيم نهيب تو چو برگ خزان * رنگ فلك را يرقانى كند
يك دو سحر بگذرى از آفتاب * با تو اگر اسب دوانى كند
وصف سمند تو به خاطر گذشت * زان قلمم شوخ بيانى كند
فى المثل ار جلوه كند در ضمير * نرمتر از راز نهانى كند
در ازلش هى نتوان زد مباد * تا به ابد گرم عنانى كند
در صف ميدان ز هنرها كه هست * هرچه به خاطر گذرانى كند
من چه بگويم كه چها مىكنى * هرچه كنى جمله بجا مىكنى
صاحب من سرور و مولاى من * داغ غمت زيب سراپاى من
اى شده امروز من از مهر تو * آينهء صورت فرداى من
بس كه ز سوداى تو باليدهام * در دو جهان تنگ بود جاى من
تا شدهام زنده به مهرت شدست * جامهء جان تنگ به بالاى من
تا به رهت جلوه كنان مىروم * خار گلستان شده در پاى من
روز فلك را ز فروزندگى * داغ كند حسرت شبهاى من
پيش رخت تيره شود آفتاب * در نظر ديدهء بيناى من
بحر صفت موج به خود مىزنم * در طلبت گوهر يكتاى من
علم تو بس در قفس روزگار * دانهء مرغ دل داناى من
وصف تو كامى ز بيابان دهد * آب لبتشنهء گوياى من
قطرهام اما چو بجوشم به مهر * چرخ بود موجهء درياى من
دست فلك بسته يداللهيت * چرخ زبونِ اسداللهيت
چرخ كه با دور زمان مىرود * در ره او چرخزنان مىرود
رفت و ز پى مىرودش روزگار * گلّه به دنبال شبان مىرود
گر نبود مايهء مهرش به حشر * سود دو عالم به زيان مىرود
تا درِ او ديد به جايى نرفت * دل كه جهان تا به جهان مىرود
جز سخن مهر تو يا رب مباد * هرچه دلم را به زبان مىرود
دارم از الطاف تو هر چيز هست * ليك سخن در دل و جان مىرود
زانكه به ياد درت از خويشتن * دل شد و جان نيز روان مىرود
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 355
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٣٥٥