تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 355

مساهمون:

ص٣٥٥
گاه تماشاى جمالت به دل * بر مژه پيغام زبانى كند بيم نهيب تو چو برگ خزان * رنگ فلك را يرقانى كند يك دو سحر بگذرى از آفتاب * با تو اگر اسب دوانى كند وصف سمند تو به خاطر گذشت * زان قلمم شوخ بيانى كند فى المثل ار جلوه كند در ضمير * نرم‌تر از راز نهانى كند در ازلش هى نتوان زد مباد * تا به ابد گرم عنانى كند در صف ميدان ز هنرها كه هست * هرچه به خاطر گذرانى كند من چه بگويم كه چها مىكنى * هرچه كنى جمله بجا مىكنى صاحب من سرور و مولاى من * داغ غمت زيب سراپاى من اى شده امروز من از مهر تو * آينهء صورت فرداى من بس كه ز سوداى تو باليده‌ام * در دو جهان تنگ بود جاى من تا شده‌ام زنده به مهرت شدست * جامهء جان تنگ به بالاى من تا به رهت جلوه كنان مىروم * خار گلستان شده در پاى من روز فلك را ز فروزندگى * داغ كند حسرت شبهاى من پيش رخت تيره شود آفتاب * در نظر ديدهء بيناى من بحر صفت موج به خود مىزنم * در طلبت گوهر يكتاى من علم تو بس در قفس روزگار * دانهء مرغ دل داناى من وصف تو كامى ز بيابان دهد * آب لب‌تشنهء گوياى من قطره‌ام اما چو بجوشم به مهر * چرخ بود موجهء درياى من دست فلك بسته يداللهيت * چرخ زبونِ اسداللهيت چرخ كه با دور زمان مىرود * در ره او چرخ‌زنان مىرود رفت و ز پى مىرودش روزگار * گلّه به دنبال شبان مىرود گر نبود مايهء مهرش به حشر * سود دو عالم به زيان مىرود تا درِ او ديد به جايى نرفت * دل كه جهان تا به جهان مىرود جز سخن مهر تو يا رب مباد * هرچه دلم را به زبان مىرود دارم از الطاف تو هر چيز هست * ليك سخن در دل و جان مىرود زانكه به ياد درت از خويشتن * دل شد و جان نيز روان مىرود