تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
در ازل از ذوق تمناى تو * رفت دل از خويش و همان مىرود ناله‌ام از شوق درت بر فلك * مىرود و نازكنان مىرود هر نفسم از جگر آتشين * ناله ز دنبال فغان مىرود رحم كن آخر كه اسير ترا * تاب ز دل رفت و توان مىرود چند بنالى ز غم اى پر نفس * سوختم از درد تو فياض بس

3 [ اى دل بيا كه دست ردى بر جهان زنيم ]

اى دل بيا كه دست ردى بر جهان زنيم * سنگ از زمين كنيم و به فرق زمان زنيم روشن نگشت از ورق خور سواد كس * اين لوح ساده را به سر آسمان زنيم از چشم مست ساقى جامى طلب كنيم * چون شيشه خنده بر مى چون ارغوان زنيم زين بار هستيى كه گرانى كند به ما * خود را سبك كنيم و به رطل گران زنيم آخر ز دور گردون چون پير مىشويم * حيفست پشت پاى به بخت جوان زنيم يك ره سرى به بحر تفكر فروبريم * وانگه زنخ به مايهء دريا و كان زنيم آريم تازه‌تازه برون گوهر سخن * هرچند بىبهاست در رايگان زنيم اول به عشوه از دو جهان دلبرى كنيم * وانگه چو چشم يار به صفهاى جان زنيم با بخت بد ستيزه اگر رو دهد دلير * خود را به قلب لشكر هندوستان زنيم از آستين همت گردون نورد خويش * دستى برون كنيم و بجوييم مرد خويش جانم ز غصه‌هاى جهان دردپرورست * دل از غبار كينهء گردون مكدرست كو روى تازه‌اى كه برآيد به كام دل * كاين آفتاب هرزه‌دار پرمكررست شايد گر التفات كند لطف دلبرى * كش آفتاب عاشق از ذرّه كمترست شوخى كه ظاهرست ز لعلش معاينه * كان نمك كه تعبيه در تَنگ شكّرست مستى كه در ستيزه‌گه ترك غمزه‌اش * صد فتنه در شكنجهء زلف معنبرست چون تيغ ناز بركشدش غمزه از نيام * بر هر طرف نگاه كنى جلوهء سرست در قتل عاشقانش كجا فكر خون‌بهاست * خاك درش به خون شهيدان برابرست در جلوه‌گاه غمزهء او از خدنگ ناز * هر آرزو كه مىطلبد دل ميسرست با ياد زمزم لب حسرت‌فزاى او * تا حشر آب در دهن حوض كوثرست