زان همه هوشم كه جهان غافلند * خوب حرامست چو بيدار نيست
يك كس از احرام نيامد برون * بر در اين كعبه مگر بار نيست
رخصت نظّارهء ديدار دوست * هست ولى قدرت ديدار نيست
طفل سبقخوان « 3 » فراموشيم * درس مرا حاجت تكرار نيست
وه كه به بيكارى من در جهان * بالوپر مرغ گرفتار نيست
هان نزنى طعنهء بيكاريم * زانكه چو بيكارى من كار نيست
عجز من و سركشى من بلاست * كس عبثم در پى آزار نيست
تا به سبكروحى خود مىپريم * پر چه برآريم كه در كار نيست
كس نتوانست پى ما گرفت * شوخى ما شوخى دستار نيست
مفت طبيبان مسيحى نفس * گر غم ما را سر اظهار نيست
گرنه طبيبم غم بازار داشت * با من و بيمارى من كار داشت
عشق بتان در دل ما خانه كرد * سيل دگر روى به ويرانه كرد
رفت شكيبم همه بر باد و آه * تنگدلى غارت اين خانه كرد
پنجهء خورشيد سيه تاب بود * دوش مگر زلف ترا شانه كرد
شكر تزلزل كه به پاى فشار * خرمن اميد مرا دانه كرد
تاخت خيالت به دل داغدار * مير حشم ميل سيه خانه كرد
داغِ ز جان سختى خويشم كه باز * تيغ ترا زخمى داندانه كرد
هيچ نگيرد به دل من قرار * آه مرا يادِ كه ديوانه كرد
بس كه تمنّاى تو مغزم گداخت * كاسهء سر را مى و پيمانه كرد
دشمنم از هم نتوانست ريخت * غارت من جلوهء جانانه كرد
داغ تمناى تو در سينهام * جيب مرا رشك پرىخانه « 4 » كرد
درد ترا در بدنم عمرها * هر سر مو شكر جداگانه كرد
جوش زد امّيد تو در سينهام * جلوهگه عكس شد آيينهام
ما نه ز دريا نه ز كانيم ما * پهنتر از كون و مكانيم ما
هامش
( 3 ) - سبق - غ 572 / 1 ؛ سبقخوان ، دانشآموز .
( 4 ) - پرىخانه ، مسكن پريان .