صفات عاشقان آيينهء معشوق مىباشد * مرا پژمرده چون دارى كه خود را باغبان بينى
به هر ناكس تو قدر عشوه نادان چون روا دارى * نگاهى را كه برق خرمن صد خاندان بينى
تو خسران دو عالم سود عاشق مىتوانى كرد * به يك ديدن كه از سامان ناز خود زيان بينى
بجز حسرت ز ديدار توام مطلب نمىباشد * چه نقصان گر ز ناكامى دلى را كامران بينى
ز يمن عشق باهم هم بهار و هم خزان دارم * مژه ابر بهار و چهره را برگ خزان بينى
زبان از گفتگو بستم ولى در شكرِ خاموشى * سر هر موى من با هر سر مو همزبان بينى
فتادم از تردد خود ولى در جستجوى تست * سرشكم را كه بىتابانه هر جانب روان بينى
به فرمان ايستادستم به خدمت دل نهادستم * چنانم من كه هر طورم كه خواهى آنچنان بينى
اگر در ناله برخيزم هواى مهرگان يا بى * وگر در گريه بنشينم بهار ارغوان بينى
چنين نوميد از خويشم كه دشمن را چنان يا بى * چنان امّيدوارستم كه هم خود را چنان بينى
اگر نوميديم از خويش گفتن را نمىشايد * ولى اميدوارى را ز شوقم ترجمان بينى
اميدم سربهسر ليكن همه پرواز اميدم * به طوف مرقد پيغمبر آخر زمان بينى
چه مرقد آنكه در رفعت ز چرخش مرتفع يا بى * چه مرقد آنكه در عزت به عرشش توامان بينى
بهار خلد تعبير از هواى صاف او باشد * بهشت عدن را از خاك پاكش ترجمان بينى
چه معنى لوحش اللّه « 9 » با هواى اوست كاندروى * دم جبريل از استنشاق در قالب روان بينى
چه حكمت در هواى اوست ما شاء اللّه از قَدرت * كز آسيبش چو اركان محدِّد « 10 » بر كران بينى
ز ديو معصيت كآدم نرست از وى معاذ اللّه * درو گر جا توانى كرد تا محشر امان بينى
مدينه چون تنى دان كش مزاج معتدل باشد * درو اين مرقد پرنور را فايض چو جان بينى
در ان درگاه از بس سربلنديها به خاكستر * زمينش گر بكاوى تا به مركز آسمان بينى
زمين وى اگرنه آسمانستى بمعنى پس * درو چون آفتاب عالم جان را مكان بينى
محمد كآفرينش را طفيل هستيش يا بى * وجودش علت ايجاد ملك كن فكان بينى
اگر او ممكنستى پس ميان ممكن و واجب * عجب دارم كه در معنى جدايى در ميان بينى
بود بر خط حكمش سر چه علوى را چه سفلى را * كه او را كاروانسالار و عالم كاروان بينى
چه خوش عامست سبحان اللّه اين رحمت چه خلقست اين * كز او با دوست بينى آنچه با دشمن همان بينى
نشست ار بر رخش گرد يتيمى تيره نتوان شد * كه عالم را ازين گرد يتيمى سرمهدان بينى
يتيم بىپدر اما پدر مر جمله عالم را * عطوفت بس كه بر عالم ز خلقش رايگان بينى
پدر بر سر نه او را ليك لطف ايزدش بر سر * پدر چكند كسى كش لطف ايزد مهربان بينى
هامش
( 9 ) - لوحش اللّه ( لا اوحشه اللّه ) ، خداى او را وحشت ندهد ( در مقام تحسين و استعجاب آيد ) .
( 10 ) - محدّد - ق 4 / 12 ( ق ، نشانهء اختصارى قصيده ) .