عمل باشد تقرّب جستن و فرمانبرى كردن * به هر كارى كه از دانش رضاى حق دران بينى
تو با دست آنچه مىكارى به چشمش آبيارى كن * كه بىآب ار فشانى دانه كشت خود زيان بينى
تواضع كن به مردم با كسان افتادگى پيش آر * كه اين افتادگيها را به گردون نردبان بينى
نماز از بهر آن معراج مؤمن شد كه هر ساعت * نهى سر بر زمين و خويش را بر آسمان بينى
برون كن از ولايات دل خود كبر و نخوت را * كه با نخوت ملك را همچو ديوى در ميان بينى
بران از ملك تن فرماندهان خشم و شهوت را * كز ايشان شعلهء اين نور قدسى را دخان بينى
برانگيزد بخارات هوس چون لجهء شهوت * رخ خورشيد جان در گرد ظلمتها نهان بينى
چو درياى غضب گيرد تلاطم كشتى دل را * به گرداب تحير چون دل دوزخ تپان بينى
ز اوباش طبيعت آيد آن از فتنه آشوبى * كه ملك سينه ويرانتر ز حال عاشقان بينى
وزين صحرانشينان هيولى آيد اين جرئت * كه در شهر يقين آشوب تركان گمان بينى
بيا از مادّه بگذر تعلقهاى خواهش را * كه در بازار محشر جمله صورت بر دُكان بينى
ز ظاهر پى به باطن مىتوانى برد اگر مردى * كه برهان را چو دريابى ز قرآن ترجمان بينى
اگر خواهى ازين يك پله هم برتر توانى شد * كه ظاهر در حقيقت عين باطن بىگمان بينى
اگر هم درگذشتى زين منازل منزلى دارى * كه عنقا گشته طاوس بقا در آشيان بينى
بهشتى دارى و در دوزخى آسوده حيرانم * كه زر در خانه در خاك و تو گرد كاروان بينى
بهشتى در حقيقت ، خويش را دوزخ نمودستى * درين انديشهء بى جا كه اين يا بى و آن بينى
تعلق بگسل از خواهش كه از دوزخ امان يا بى * نقاب از خود برافكن تا بهشت جاودان بينى
به بوى گل درين ديرينه خارستان چه مىپويى * سرى در جيب برتا گلستان در گلستان بينى
ازين مطمورهء « 2 » فردا و دى گر پا نهى بيرون * ازل را با ابد يك جا دو طفل توامان بينى
گه آهوى ازل را در چراگاه ابد يا بى * گهى گاو زمين در كشتزار آسمان بينى
ازين صحراى وحشت روى نه در كوى جمعيت * كه دور افتادگان خويش را يك جا ستان « 3 » بينى
يكى زين ملك خود بينى به ملك بيخودى بگذر * كه اينجا هرچه گم كردى در ان وادى نشان بينى
خليلآسا درآ در آتش عشق و تماشا كن * كه خود را هر سر مو همچو شاخ ارغوان بينى
فريبت داده رنگينى ظاهر چشم دل بگشا * كه بر آيينهء جان رنگ اين ظلمت عيان بينى
مشو مغرور آرايش جلا ده چشم معنى را * كه رنگينى ظاهر را نهنگ جانستان بينى
تو ظاهر بين به اين شكل و شمايل مانده در حيرت * چه خواهى كرد اگر روزى جمال جاودان بينى
درين بيغولهء حسى چه حسن از آب و گل زايد * كه خود را در هوايش هر نفس آتشفشان بينى
گذر در مصر معنى كن كه در هر كوچه از عيشى * متاع حسن يوسف كاروان در كاروان بينى
هامش
( 2 ) - مطموره ، سرداب ، زندان .
( 3 ) - ستان ، به پشت خوابيده .