نمىبينى به قرآنش كه برهان را خجل يا بى * ز بس در حرف حرف او حقيقت را عيان بينى
نمىخوانى حديثش را كه لب از گفتگو بندى * ز بس درد يقين بىپرده دارى بىگمان بينى
ز سلمانش همه علم فلاطون را زبون يا بى * ز مقدادش همه آداب يونان را زيان بينى
به دورانش هزاران چون ارسطو بىعمل يا بى * به درگاهش هزاران چون سكندر پاسبان بينى
ترا با نور قرآنى چه حاجت علم يونانى * تو آتش در نظر دارى و تابش از دخان بينى
كسى با مصطفى گويد ارسطاليس و افلاطون * طلوع آفتاب آنگه تو نور از فرقَدان ( 8 ) بينى
فلاطون عقل مىلافد محمد عشق مىبافد * تو پشت كار اين بنگر كه روى كار آن بينى
ترا در عشق مردن به بود از زيستن در عقل * كه اين زنگار دل يابىّ و آن پَرداز جان بينى
ترا ذوق شهادت آنكه از دل شعله روياند * كه برق تيغ را شمع مزار كشتگان بينى
ز عرفان تا به برهان فرق اگر خواهى چنان يا بى * كه جانان در كنار آنگه تو قاصد در ميان بينى
تو با عشق آى در بازار شرع او كه در هر سو * كه آيى در خرامش جمله صورت در دكان بينى
ز خاك طَيبه « 11 » كحل ديده ساز آنگه تماشا كن * اگر خواهى جمال طلعت روحانيان بينى
به خاك او هم آب خضر ازو لبتشنه مىميرد * لبى در بوسه تر كن تا حيات جاودان بينى
مرا اين آرزو عمريست سر بر عرش مىسايد * ولى بر پا همين بند تعلقها گران بينى
تن ار دورست از آن در ، ليك چشم معنوى بگشا * كه روحم را در ان درگاه فرش آستان بينى
تنم از حسرت خاكش درون ديده مىغلطد * چو آن ماهى كه دور از آب بر خاكش تپان بينى
6 در مدح امير المؤمنين على ( ع )
[ به مشامم نرسد بوى گلى از چپ و راست ]
به مشامم نرسد بوى گلى از چپ و راست * مگر از زلف كجت سلسله بر پاى صباست
در چمن بس كه نسيم تو كند غارت هوش * نفسى بوى گل از جا نتواند برخاست
حسن را اين همه سامان كه ز روى تو فزود * بر پريشانى گل گريهء شبنم بيجاست
سرفرازى ز قدرت رتبهء ديگر دارد * سرو و شمشاد گر از پاى نشينند رواست
خاطرم جمع شد از دغدغهء مرهميان * كه سر زلف تو بر داغ دلم غاليهساست
نمك زهر به زخم جگرم باد حرام * حسرتش گرنه به شمشير تو خميازهگشاست
گيسوى حور كند جذب به تقريب عبير * گر غبارى ز سر زلف تو در خاطر ماست
در سر كوى تو كارش همه شب قطره ز نيست * اشك را گرچه ز خون جگرم پا به حناست
هامش
( 11 ) - طيبه ، نام مدينهء منوره .