ترا در طاعت حق گر نظر بر حور و غلمانست * عجب دارم كه حسن آفتاب از فَرقَدان « 8 » بينى
براى قرب شاهانست روى پاسبان ديدن * تو خرسندى ز قرب شه كه روى پاسبان بينى
به جنت وعده فرمودن ز نقص همت ما دان * كه گلخن گلخنى را به ز باغ و بوستان بينى
به قدر همت خود هركسى اجر عمل يابد * بهشت و حور عين را تا چسان دانى چسان بينى
ز جنت هركسى چيزى تصور مىتواند كرد * يكى قرب و لقا بيند تو لحم و طير و نان بينى
يكى از حور و انس و از فواكه بهرهاى دانش * تو آنها جمله را سرمايهء فرج و دهان بينى
قياس آن ز معراج پيمبر مىتوان كردن * كه تو عمامه و ريش و ردا و طيلسان بينى
نبينى يك حقيقت را هزاران اسم مىباشد * كه در مفهوم هريك اختلافى در بيان بينى
به قدر فهمها شد اختلاف نامها زانست * كه در قرآن گهى بر آسمان نام دخان بينى
به ما بر منت جانست ايزد را زنان دادن * حكيمش روح حيوانى و تو بر سفره نان بينى
به نزد حكمتانديشان معنى در لباس شرع * تجرد را به عريانى محشر ترجمان بينى
سبكروحى بود در كار پرواز تجرد را * ترا مشكل كه بار خود ازين اركان كران بينى
اگر بال خود از گرد چهار اركان بيفشانى * به شاخ سدره خود را چون ملايكآشيان بينى
چرا دامن ز اركان و ز آثارش نيفشانى * كه اركانست اغلالى كه هم بر كافران بينى
ترا فياض پرآشفتهدل ديدم غمين گشتم * ازين مشتى نصيحتگونه كز دل بر زبان بينى
ز وعظم بود مطلب نه نصيحت زين نوا سنجى * ولى در دل چو دردى هست بر لب هم فغان بينى
تو اين الفاظ را دودى شناس از عالم معنى * چو آتش در سرا پنهان بود دودش عيان بينى
ترا خود نيست اين حالت كه جز محسوس دريابى * و گرنه دايم اين خون از بن هر مو روان بينى
مگو واعظ كه واعظ را نفس افسرده مىباشد * كسى كآغشته در خونش سراپا از بيان بينى
مخوانش ناصح آن از دفتر دل نكتهپردازى * كه نوك خامهاش چون تار مژگان خونفشان بينى
به تحريك حكيم غزنوى اين نالهها كردم * به آهنگى كه مرغى را به مرغى همزبان بينى
خموشى آن زمان فرضست دانشمند معنى را * كه گر چون جان سبك گويد تو چون جسمش گران بينى
مرا اين گفتگو با مردمان زنده دل باشد * وزين مردهدلان زنده مُهرم بر دهان بينى
به بىدردى قياس دردمنديها چنان باشد * كه خواهى حال طوفان ديدگان را در كران بينى
قياسى مىكنى با حال خود احوال مردم را * تو در آيينه مىبينى كه عالم گلستان بينى
تو خود كآسودهاى احوال عالم را چه مىدانى * به حال من ببين تا فتنهء آخر زمان بينى
غزل خواهى دو مصرع از دو بيت خود كنم مطلع * كه روح بلبل شيراز را هم شادمان بينى
تو در آيينه مىبينى كه عالم گلستان بينى * به حال من ببين تا فتنهء آخر زمان بينى
هامش
( 8 ) - فرقد ، گوساله . فرقدان ، دو ستارهء مقدّم تنهء دبّ اصغر .