ز حسن معنوى دان پرتوى افتاده بر ظاهر * كه چندين حسن آب و رنگ و بو در خاكيان بينى
به رنگ لاله و گل در صفاى لعل و گوهر بين * كه آب دست استاد طبيعت را روان بينى
ز رنگآميزى حسن گلستان طبيعت دان * كه رنگى بر عذار زادهء دريا و كان بينى
جمال ذاتى نفس نباتى بين و حيوانى * اگر طاوس و طوطى ، گر گل و گر ضميران « 4 » بينى
جمال نفس نطقى جلوهگر مىبين و حيران شو * چو ناز و عشوه و غنج و دلال دلبران بينى
وزين يك پرده برتر شو ز حسن نفس كلى دان * كه گردش در فلك يا بى و نور اختران بينى
جمال عقل كلى بر تو ظاهر مىتواند شد * به چشم عشق اگر در وجد و شوق آسمان بينى
تأمل كن به چشم سر جمال لايزالى را * كه عقل كل درو واله چو عقل مردمان بينى
همه از پرتو انوار حسن لايزالى دان * اگر در خار گل يا بى و گر در جسم جان بينى
ندارى چشم معنى بين كه در طومار هر خارى * حديث حسن آن گل داستان در داستان بينى
تو نتوانى شكستن اين طلسم رنگ ظاهر را * مگر در خود ز زور عشق روحانى توان بينى
به نام عشق مىباشد غريو كوس فتح اينجا * و گرنه مرد عشق آيى درين ميدان هوان « 5 » بينى
چو افريدون عشق آمد به ميدان بر سر مويى * كه بر تن دارى از مردى درفش كاويان بينى
مجردوار پا در كارزار نفس نه كاينجا * ز عريانى بر اسب غازيان برگُستوان « 6 » بينى
فروتن شو به قصد سربلنديها كه از عزت * درين ميدان سرِ افتادگى بر آسمان بينى
تقدم جو مشو ور اتفاق افتد چنان مىكن * كه گر در صدر باشى خويش را بر آستان بينى
سر گردنكشى در خاك مىكن كاندرين مجلس * هميشه دست رد بر سينهء گردنكشان بينى
كدورتهاى دوران را جلاى زنگ دل مىدان * كه صاف آيينه از خاكستر روشنگران بينى
زر ناقص عيارى از گدازى نيستت چاره * چه لازم كاين گداز از انفعال امتحان بينى
غش هستى ببر از نقد خويش امروز اگر خواهى * كه فردا چون طلاى دهدهى « 7 » خود را روان بينى
وجود خود چنين كاندر مكان بستى عجب دارم * كه در خود بال پرواز فضاى لامكان بينى
پرافشانى نيارى در هواى لا زَمان كردن * كه خود را بالوپر بربسته در دام زمان بينى
هماى اوج لاهوتند مردان خدا تا كى * تو در ناسوت ، نحس چرخ و سعد اختران بينى
هماى عقل بر سر سايهگستر بين چه حالست اين * كه بهر جغد سودا كاسهء سر آشيان بينى
ترا لذات عقلى بهتر از لذات جسمانى * كه اين را در تغيّر يا بى آن را جاودان بينى
ز راحتها همان بهتر كه بىرنج و تعب يا بى * ز نعمتها همان بهتر كه بىكام و دهان بينى
وجود استخوان دايم به كار از بهر مغز آيد * چه بدبختى تو بىدانش كه مغز از استخوان بينى
هامش
( 4 ) - ضميران ، ريحان .
( 5 ) - هوان ، خوارى .
( 6 ) - بر گستوان ، پوشش اسب و فيل در جنگ .
( 7 ) - طلاى دهدهى ، طلاى كامل عيار .