وه كه دگر پر شده از حرف من * دفتر دريا دل كمظرف من
دست مرا حسرت دامان مباد * درد من آلودهء درمان مباد
آنچه درو چرخ فلك عاجزست * مشكل عشقست كه آسان مباد
هيچ دلى همچو دل جمع نيست * در سر زلف تو پريشان مباد
پرتو خورشيد پريشانيم * بر سر من سايهء سامان مباد
دهر خرابست ز تعمير چرخ * گلّه به تدبير نگهبان مباد
روزن خورشيد پر از دود شد * ذرّه تمنايى جولان مباد
در گرو كشتى نوحست چرخ * چشم ترم را سر طوفان مباد
فرصت آن نيست كه بر سر زنم * دست بدآموز گريبان مباد
چند خلد خار به چشمم ز رشك * دامن آيينه گلستان مباد
جز به ستمكش نرسد جور چرخ * گوى بهاندازهء چوگان مباد
مىكُشدم ياد وفاهاى خويش * هيچ كس از كرده پشيمان مباد
لطف توام پيشِ تأسف فكند * مهر پدر گرگ به يوسف فكند
چون غم هجر تو ادا مىكنم * گريه جدا ناله جدا مىكنم
گريه ز دنبال گره مىكند * هر نفس ناله كه وا مىكنم
هست گلِ بوسهء خاك درى * خنده كه بر آب بقا مىكنم
از در او گر به بهشتم برند * مىروم و رو به قفا مىكنم
رفتى و من آنچه نكردم چهاست * كاش بيايى كه چها مىكنم
مىكشم از ياد قدت نالهاى * پيرهن سرو قبا مىكنم
با تو چو دم مىزنم از اتحاد * خويشتن از خويش جدا مىكنم
مهر ترا مىبرم آخر به خاك * وعدهء ديرينه وفا مىكنم
تربت خود را ز نمِ اشك خويش * باغچهء مهر گيا مىكنم
من نيم آن كس كه ستيزد به كس * درد دلست اينكه ادا مىكنم
هركه به دشنام نوازد مرا * تا ابدش شكر و دعا مىكنم
مردم و دل غرق تنآسا نيست * اين چه گرانى چه گرانجانيست
باز دل از لطف تو مغرور شد * راه ز نزديك شدن دور شد
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 350
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٣٥٠