دل به وصال تو تسلى نشست * حيف ز ويرانه كه معمور شد
دم زدم از مهر رخت ذرّهوار * هر نفسم همنفس صور شد
آينهام پيش نفس داشتند * مشرق آيينه پر از نور شد
هجر توام دلزدهء وصل كرد * لقمهام از بىنمكى شور شد
نام اجل چون نبرد دل ز من * جدول باغم كه لب گور شد
سبزهء اين دشت چها مىكشد * دُردى دَن « 1 » بود كه انگور شد
كاسهء چين شد سر فغفور و باز * كاسهء چينى سر فغفور شد
ره به بيابان شعورم فتاد * جادهء از خود شدنم دور شد
زخمى شمشير جراحت نيم * خونى من مرهم كافور شد
از ازلم تا به ابد يك دمست * دهر فراخم نفس مور شد
قطره كىام بانگ به دريا زند * موج ثريّم به ثريّا زند
سنگ به ناموس مدارا زدم * شيشه شدم بر صف خارا زدم
شيوهء آداب كجا من كجا * راه درازست به پهنا زدم
منت كشتى غم اسباب داشت * رخت برافكنده به دريا زدم
موج سبكسير به دريا نزد * سينه كه من بر دل خارا زدم
شوخى من رخش جلو داده بود * من سرش از گرمرَوى وازدم
گوى به چوگان نتوان زد چنين * اين سرپايى كه به دنيا زدم
بس سر افراخته در خاك كرد * تاج كيانى كه منش پا زدم
نشئهء تجريد دماغم رساست * جرعهاى از جام مسيحا زدم
با علم ناله درين تيره شب * قافلهء دشت تمنّا زدم
هيچكس از بيم جوابم نداد * حلقه كه من بر در غوغا زدم
چشم فروبسته شدم پيش دوست * كوس لِمن مُلك « 2 » تماشا زدم
هركه چو من مست و پريشان شود * ديده فروبندد و حيران شود
هيچكسى را خبر از يار نيست * اين خبرم بس كه خبردار نيست
هامش
( 1 ) - دن - غ 683 / 1 .
( 2 ) - لمن ملك ( لمن الملك ) ، پادشاهى كراست - سورهء مؤمن 40 / 16 .