تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
دل به وصال تو تسلى نشست * حيف ز ويرانه كه معمور شد دم زدم از مهر رخت ذرّه‌وار * هر نفسم هم‌نفس صور شد آينه‌ام پيش نفس داشتند * مشرق آيينه پر از نور شد هجر توام دل‌زدهء وصل كرد * لقمه‌ام از بىنمكى شور شد نام اجل چون نبرد دل ز من * جدول باغم كه لب گور شد سبزهء اين دشت چها مىكشد * دُردى دَن « 1 » بود كه انگور شد كاسهء چين شد سر فغفور و باز * كاسهء چينى سر فغفور شد ره به بيابان شعورم فتاد * جادهء از خود شدنم دور شد زخمى شمشير جراحت نيم * خونى من مرهم كافور شد از ازلم تا به ابد يك دمست * دهر فراخم نفس مور شد قطره كىام بانگ به دريا زند * موج ثريّم به ثريّا زند سنگ به ناموس مدارا زدم * شيشه شدم بر صف خارا زدم شيوهء آداب كجا من كجا * راه درازست به پهنا زدم منت كشتى غم اسباب داشت * رخت برافكنده به دريا زدم موج سبك‌سير به دريا نزد * سينه كه من بر دل خارا زدم شوخى من رخش جلو داده بود * من سرش از گرم‌رَوى وازدم گوى به چوگان نتوان زد چنين * اين سرپايى كه به دنيا زدم بس سر افراخته در خاك كرد * تاج كيانى كه منش پا زدم نشئهء تجريد دماغم رساست * جرعه‌اى از جام مسيحا زدم با علم ناله درين تيره شب * قافلهء دشت تمنّا زدم هيچ‌كس از بيم جوابم نداد * حلقه كه من بر در غوغا زدم چشم فروبسته شدم پيش دوست * كوس لِمن مُلك « 2 » تماشا زدم هركه چو من مست و پريشان شود * ديده فروبندد و حيران شود هيچ‌كسى را خبر از يار نيست * اين خبرم بس كه خبردار نيست
هامش
( 1 ) - دن - غ 683 / 1 . ( 2 ) - لمن ملك ( لمن الملك ) ، پادشاهى كراست - سورهء مؤمن 40 / 16 .