چشم آن دارم كه نابينا چو گردم در غمت * سرمهء بيناييم زان خاكِ در روزى كنى
يك زمان با آهوى چشمت سفارش كن بگو * با ضعيفان شكارى تا بكى يوزى كنى
از وفايت آن طمع دارم كه بعد از سوختن * همچو شمعم بر مزار آيى و دلسوزى كنى
گر پس از عمرى توانم شد به بزم او سفيد * ترسم اى طالع در آن ساعت سيهروزى كنى
اى خوشا فياض اقبالى كه از يارى بخت * خاك گردى بر در جانان و فيروزى كنى
693
اگر چو شمع زمانى در انجمن بنشينى * ز سبزه بر پر پروانه در چمن بنشينى
هزار سال به دشمننشينى و بشكيبى * دلت بگيرد اگر لحظهاى به من بنشينى
ز لطف تن نتوانى كه در چمن به فراغت * برهنه گردى و در سايهء سمن بنشينى
به سايهء تو در آتش نشيمنست چمن را * به زير گل چو تو يكتاى پيرهن بنشينى
به قامت ار بخرامى تو سرو سروخرامى * به عارض ار بنشينى چمن چمن بنشينى
تميز نيك و بدت هست فرق عشق و هوس كن * چه لازمست كه كوشى به هر سخن بنشينى
چرا در آينهء اتحاد چهره نبينى * كه گر به من بنشينى به خويشتن بنشينى
پناه عصمت عشق ار دهد امان تو فياض * فرشته خيزى اگر خود به اهرمن بنشينى
694
به ديده جا دهدت گر رقيب دون نروى * چو آفتاب به هر روزنى درون نروى
به طفلى ار چه در آغوش غير مىرفتى * تو سرو ناز جوانى شدى كنون نروى
چو شعله جا به دلم كردهاى كنون زنهار * رقيب اگر دم سردى دمد برون نروى
هواى سرد هوس با گلت مناسب نيست * برون ز سينهء عاشق به صد فسون نروى
اگر به خاطر فياض ره كنى سهلست * وليك در دل هر بلهوس درون نروى
695
چو سنبل پيچوتابم موبهمو از پيچش مويى * چو گلبن خارخارم پاى تا سر از گلرويى
به مژگان دشمنم كاندر ميان عاشق و معشوق * چو كوهى در نظر باشد حجاب هر سر مويى
نديدم بىتو من گلشن ولى گل ديدگان گويند * كه بىروى تو گلها را نه رنگى هست و نه بويى
چه خاميهاست در طبعم كه عشق خانمانسوزم * پس از صد سوختن دارد سپند آتشينخويى
بهار عمر چون آب روان بگذشت طالع بين * كه بنشينيم با سرو روانى بر لب جويى
به تنگ آمد دل از وارستگى يا رب نصيبم كن * خم زلف كمندى كاكل زنجير گيسويى
ببين فياض اقبالم كه با چندين تنگرويى * جواب هر دو عالم دادهام از چين ابرويى