تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١

10

چه سازم دست دردى دامن جانم نمىگيرد * كه امّيد دوا در ياد درمانم نمىگيرد به راه كوى او يك دم ز ضعف از پا نمىافتم * كه بوى گل در آغوش گلستانم نمىگيرد چه لازم دل رهين منت باد صبا كردن * چرا گل نسخهء چاك از گريبانم نمىگيرد پر عنقا بسر از صيدگاه وصل مىآيم * دگر گرد شكارى طرف دامانم نمىگيرد

11

چون خوى دلبران ز عتابم سرشته‌اند * همچون تبسم از شكرابم سرشته‌اند شيخم وليك شوخى طفلانه مىكنم * كز رنگ و بوى عهد شبابم سرشته‌اند

12

خوبرويان چو نظر بر رخ هم بگشايند * بيم آنست كه آيينه ز هم بربايند نوغزالان كه به صيادى خود مغرورند * همه رم كرده به نخجير گهش مىآيند مطلب كعبه روان كى طلب من باشد * راه دوريست كه اين طايفه مىپيمايند

13

بلهوس گر نيستى دور از كنار يار باش * گرنه‌اى گلچين برو خار سر ديوار باش در نظر چون خفتگان آيند بيداران عشق * مستيى گر مىكنى در بزم ما هشيار باش هرچه باشى آن‌چنان كن كز تو آسايش برند * در گلستان گل نباشى رخنهء ديوار باش

14

اى مشرب خوشت به جهان يادگار عيش * عهد تو روزنامچهء روزگار عيش كس در بهشت بزم تو چون غم خورد كه هست * لعلت بهار عشرت و خطت بهار عيش محروم فيض تربيت ابر چشم ماست * نخل غمى كه سر نزد از جويبار عيش

15

بعد ازين اى دل تلاش مهر هر ناكس مكن * بس ترا آنها كه كردى پيش ازين زين پس مكن عبرت از من گير و از پروردگان دامنم * دشمنى با كس ندارى دوستى با كس مكن اوج عنقا گر ندارى در نظر زحمت مكش * بال بشكن جلوهء پرواز را نارس مكن در كنار ناقصان كامل نمودن ناقصيست * شعله‌وش خود را گل دامان مشت خس مكن

16

عجب عجب كه تو عاشق ز بلهوس نشناسى * گلى و طرفه كه گلبن ز خار و خس نشناسى چنان به كنج قفس ناتوان و زار و ضعيفم * كه گر ببينيم از رخنهء قفس نشناسى