تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩

696

كجا شد گريهء مستانهء من در سر كويى * به ياد هاىهايى اوفتادم دوستان هويى ز بىپرواييت دير آشناى من كه خواهد گفت * كه دشنامى از آن لب آرزو دارد دعا گويى نيم دربند لطفى ناز هم خرسنديى دارد * نگاهى گر نباشد بىمروت چين ابرويى چو بوى گل توان از موج بادى داد بر بادم * نمىخواهد شكست خاطر من زور بازويى نگه دارد خدا از شوخ‌چشميها نگاهم را * اگر از گوشهء ابروى نازى ديده‌ام رويى به ديدار گل از وى سرخوشى آيد كجايى تو * ز رنگى ديده‌ام رنگى ز بويى برده‌ام بويى به دادم مىرسد فياض آن كو داد ازو دارم * كه دارد چون رهى فرياد فرمايى و دلجويى

غزليات ناقص

[ 1 ]

چه حاجتست به شمع و چراغ مستان را * پياله چشم و چراغست مىپرستان را نظر به روى بتان عذر بت‌پرستيهاست * خبر كنيد ازآن‌رو خداپرستان را هزار حج كند ار باغبان به آن نرسد * كه وقف مشهد بلبل كند گلستان را چراغ بخت اگر تيرگى كند فياض * توان به ناله برافروخت بزم مستان را

2

كردند پردهء رخ دلدار شيشه را * افتاده است كار و عجب كار شيشه را ساقى به ناز خويش كه مگذار شيشه را * همچون دل شكسته به دست آر شيشه را ديگر نماند منت پرواى ساقيم * پر كرده‌ام ز بوى مى اين بار شيشه را اين تلخ باده به كه به‌يك‌بار دركشيم * خود را گران كنيم و سبكبار شيشه را

3

چهرهء صاف بلا زلف سيه‌فام بلا * كى كند عيش كسى صبح بلا شام بلا گهى آشفتهء خطم گهى آزردهء خال * به چه دل شاد كنم دانه بلا دام بلا خواهدم كشت نهان عشوهء شوخى كه منش * گر بگويم كه ستم ور ببرم نام بلا نگهش عربده و غمزه فسون عشوه فريب * جلوه‌آشوب و روش آفت و اندام بلا

4

كشت ما را از تغافل يار بىپرواى ما * باوجود اين ديت مىخواهد از ما واى ما