696
كجا شد گريهء مستانهء من در سر كويى * به ياد هاىهايى اوفتادم دوستان هويى
ز بىپرواييت دير آشناى من كه خواهد گفت * كه دشنامى از آن لب آرزو دارد دعا گويى
نيم دربند لطفى ناز هم خرسنديى دارد * نگاهى گر نباشد بىمروت چين ابرويى
چو بوى گل توان از موج بادى داد بر بادم * نمىخواهد شكست خاطر من زور بازويى
نگه دارد خدا از شوخچشميها نگاهم را * اگر از گوشهء ابروى نازى ديدهام رويى
به ديدار گل از وى سرخوشى آيد كجايى تو * ز رنگى ديدهام رنگى ز بويى بردهام بويى
به دادم مىرسد فياض آن كو داد ازو دارم * كه دارد چون رهى فرياد فرمايى و دلجويى
غزليات ناقص
[ 1 ]
چه حاجتست به شمع و چراغ مستان را * پياله چشم و چراغست مىپرستان را
نظر به روى بتان عذر بتپرستيهاست * خبر كنيد ازآنرو خداپرستان را
هزار حج كند ار باغبان به آن نرسد * كه وقف مشهد بلبل كند گلستان را
چراغ بخت اگر تيرگى كند فياض * توان به ناله برافروخت بزم مستان را
2
كردند پردهء رخ دلدار شيشه را * افتاده است كار و عجب كار شيشه را
ساقى به ناز خويش كه مگذار شيشه را * همچون دل شكسته به دست آر شيشه را
ديگر نماند منت پرواى ساقيم * پر كردهام ز بوى مى اين بار شيشه را
اين تلخ باده به كه بهيكبار دركشيم * خود را گران كنيم و سبكبار شيشه را
3
چهرهء صاف بلا زلف سيهفام بلا * كى كند عيش كسى صبح بلا شام بلا
گهى آشفتهء خطم گهى آزردهء خال * به چه دل شاد كنم دانه بلا دام بلا
خواهدم كشت نهان عشوهء شوخى كه منش * گر بگويم كه ستم ور ببرم نام بلا
نگهش عربده و غمزه فسون عشوه فريب * جلوهآشوب و روش آفت و اندام بلا
4
كشت ما را از تغافل يار بىپرواى ما * باوجود اين ديت مىخواهد از ما واى ما